تبليغاتX
.:: . ::.
.
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
هفت 85/12/20 18:28

 

هر گاهی که افراد مسلح و فرماندهان محلی بر قرية" سياه خارك" می تاختند و لچ شان می کردند ساكنانش نيز آموخته بودند كه آن همه سختي را از ياد ببرند. " سياه خارك" بسيار دور و گوشه، دريك كنج دايكندي افتاده بود و دولت هایی که با جنگ های مسلحانه و کودتا ها یکی بر دیگر پیروز می شدند سرش خبر هم نبودند. اهالی آن جا به زور ایمان زند گی مي كردند. برای آن ها قوماندان امنیة ولسوالی بعداز خدا دومین موجودی بود که باید از آن می ترسیدند و رضایتش را می خواستند.

خشکسالی که نازل شد، گاهی سر آب با هم دعوا می کردند، اما هیچ چیز عوض نشد. آب کم می شد و از برف و باران كمتر خبری بود. مردم از قراي دیگر کو چیدند و رفتند به جاهایی که آب و دانه یی به حلق خود رسانده مي توانستند. ديري نگذشت كه جوها پا دراز کردند و به خواب مرگ فرو رفتند. در آغاز رمضان مجبور بود که با دیگران به دامنه های دور کوه ها، که موسی و راضیه در دنیا دورتر از آن جایی ندیده بودند، برود و آب بیاورد. چند باری هم که باریده بود و برف نازک کوه ها آب شده بود، از سوراخ یک چشمه در دامنة کوه نزدیک آبی باریک شر زده بود که بزرگان نام آن را سوراخ رحمت گذاشته بودند. اما آن چشمه نیز تاب نیاورد و خشک شد. خشک شدن این چشمه علت دیگری هم داشت. یک روز عوض پیش آمد و گفت که بياييد این چشمه را بكنيم تا آبش جاری شود. مردم قریه اگر چه به حرف های او باور نداشتند، اما خواه نا خواه و سوسه بر ايشان زور آورد و رفتند و با بیل و کلنگ شروع کردند به فراخ ساختن و کندن چشمه. اما چشمه مرد و دیگر هرگز از آن آبی نبرآمد. مردم به یأس اندر شدند و از غضب لرزیدند و خواستند که عوض را از قریه بکشند. عوض بی آن هم سابقة خوبی نداشت. وی یگانه کسی بود که دیده و شنیده در قریه شایع ساخته بود که بنی آدم به ماه رفته است. مردم قریه مثالش را ندیده بودند. به نظر مردم قريه گناهان او به اندازه یی سنگین بود که اگر هم در آب حوضی به عمق نیم متر می افتاد، غرق می شد و بالا نمی آمد. چند عیب دیگر هم داشت: نماز نمی خواند، روزه نمی گرفت، از کابل ومزار برای خود پنهانی و دکامی آورد و می گفتند که قمار هم می زند. اما تأریخ به گونة صریح اینش را قید نکرده است. در قریه آدمی اهل و صالح بود. در سابق چند باری که به کابل رفته و برگشته بود راست یا دروغ قصة بی بند و باری هایش را به جوانان قریه كرده بود. به جوانان قصه کرده بود كه شبی دو رقاصه را کراء کرده و با دوستانش عیش کرده است. باری این گپ ها به گوش ملای قریه رسیده بود و گفته بود که آن غضب الله علیه به زودی سزای گناهان خود را خواهد دید و به وضع فجیعی خواهد مرد. بعد از آن هر گاهی که شب غم انگیز و ياروز دلگیر می شد مردم می انگاشتند که ساعت مرگ عوض فرا رسیده است. اما او نمرد و واقعه یی اتفاق افتاد که دهان همه یخ کرد. دورة جنگ بود. یک روز ملای مسجد رفت که برای خودش اسبابی از بازار "سنگ تخت" بخرد. میده میده راه افتاد تا مگر با سواره یی یک جا شود. دور که رفت، صدای مهيبي به گوش مردم رسيد. کدام خدا ناترس ماینی فشاری در سر راه کسی گور کرده بود، ملا روی ماین برابر شد و بدبختی کار خودش را کرد. کسانی که ملا را دیده بودند خیلی به حالش تأسف می خوردند. حتی یکی از میان همه گفت که خودش شاهد بوده که از ملا چیزی زیاد باقی نمانده و تنها نشانه یی که در ولسوالی از وی دیده اند یک کشالة ران و چند قطعه گوشت و استخوان و دنبه بود. اهالی قریه که دیدند به شور افتادند و خواستند که بروند و از جایی دلیلی بیاورند.

مردم چیز دیگری که از عوض می دانستند این بود که وی هرگز آدم لات و تنبل نمي توانست باشد. اگردلش می خواست کاری بکند، شب و روز را نمی شناخت و زحمت و رنج برایش معنايي نداشت. پس از آن که قوای طا لب ها همه جا را پی در پی قبضه کردند. وی کلاه نمدیش را که سمبول دولت سرنگون شده بود انداخت و دستاري را که سمبول لشکر فاتح بود بر سر گذاشت. با آن هم به زندانش انداختند، اما خدا می داند چی کرد که شبی پاسبانش رفت و به فرمانده گفت که در دنیا كسي مسلمان تر از وی پيدا نمی شود. بعداز آن او را نه تنها رها کردند بلکه به وی سپردند كه چند روزی نزد آن ها چوبشکنی کند. به این ترتیب شکمش خوب چرب بود. وی همیشه یک پارچه کاغذ گلابی رنگ به اند ازه یک تکه کاغذ تشناب در جیب داشت که برادرانش را با آن بیخی فراری ساخته بود. هر باری که برادرانش برای تقسیم زمین میراثی نزدش می آمدند، او آن کاغذ جادویی را می کشید و به هر محکمه که می رفت او را حق به جانب می دانستند. تا آخر کسی ندانست که پدرش در آن کاغذ چی نوشته بود و چرا همیشه مثل چف جادوگر كارگر بود.

وقتی رمضان آن شب فراموش ناشدنی را در دکان بقالی او گذشتانده بود، قصة توقیف خود را کرده بود و از بي آب و نانی نالیده بود، عوض به گپ های دیگرش اهمیتی نداده بود اما در مورد بی آب و نانی با وی راز دل کرده و گفته بود فکری خواهد کرد که به نفع همه باشد. خانوادة عوض در قریه بود و او هفتة دو سه شب به خانه می آمد و روزهای دیگر را در بازار ولسوالی "سنگ تخت" در دکانش می ماند. رمضان وقتی دانست که عوض به قریه آمده است رفت که او را ببیند. وقتی به خانة ا ورسید، در را باز کرد و سرکشید. عوض او را دید و از راه ارسی خم شده بر آمد. قسمی به طرف رمضان می دید که گمان می رفت به طرف تصویرش در آینه می نگرد. عوض در برابر خود شخصی را می دید که دست ها و پاهایش بی تناسب به نظر می رسیدند؛ مثل این که در کار خانة خلقت از پرزه هایي اضافی و بیکاره ساخته شده بود.

 رمضان بی مقدمه پرسید:

- آمدم که بپرسم از لاری ها خبری هست؟

عوض با لبخندی که معلوم می شد به سؤال رمضان ربطی نداشت گفت:

- نه.

رمضان بدون این که منتظر دعوت عوض بشود به اتاقی که بی فاصله با حویلی تنگ واقع بود، داخل شد. اتاق نسبتاً تاریکی بود و کمابیش وضع مرتبی داشت. دو گلیم مستعمل در اتاق هموار بود و تشك هایی داشت که پینه یی نبودند. یک جگ سرخ پلاستیکی آب با سه گیلاس روی رف گذاشته بودند که تا نیمه آب داشت.گلیم ها با آن كه نم نداشتند، چین برداشته بودند. همین که چشم رمضان به رف افتاد، عوض رفت و از جگ آب بی مزه یی در گیلاس ریخت و به مهمانش داد. رمضان بی وقفه آب را سر کشید، شکر گفت و چنان به دیوار تکیه داد که نشان می داد میل دارد که دراز بکشد، اما در نبش دیوار بندشد و کش نشست.

بچه یی از پشت ارسی باز به او نگریست که چشم راستش گل مژه یی داشت.

عوض گفت:

-  چاي هم مي آورم. بگو كه چی حال داری؟

رمضان جواب داد:

- این هم گپ است که می زنی؟ می بینی که اوراق اوراق هستیم.

عوض گفت:

- بیایید وسوته دلی را بس کنید. من فکری کرده ام که به فايدة همه است. فقط کمی کار و غیرت می خواهد.

رمضان گفت:

- اگر خوب فکر کرده ای بگو، چی کنیم؟

عوض رو به رویش نشست و گفت:

- از صبح تا شام بچه را روان می کنی که دو قورت آب بیاورد. چرا مرد نمی شوي و دو رأس آدم جمع نمی کنی که بروند حشر کنند و چاهی بکنند؟

رمضان با حالتی که یک زندانی طرح فرار را از هم اتاقیش می شنود گفت:

- تو تضمین می کنی که آب بر آید؟ آب زمین نشسته است. سال ها نباریده و آن بارید گی ها را هم نباریده فکر کن. دیگر این که اين جا نزدیک به پرة کوه است.

عوض گفت:

- ما کدام چاه ارهد نمی کنیم. یک سوراخ می کنیم. اگر آب برآمد که خوب، اگر نه دین خود را که اداء کرده ایم. این چاه کلان نزديك به ولسوالی را هم کنده اند، آن را از آسمان زیر نینداخته اند.

رمضان با سردی گفت:

- می فهمم.

عوض زانوهایش را بغل زد و گفت:

- ما باید کوشش بند گی خود را بکنیم. حالا در همه قریه ده تا خر پیدا نمی شود. گاو ها یا مردند و یا آن ها را فروختند. یک کاری کنیم که روز گار بند تنبان همه را سست کرده است. بیا پیش شو، یک کار خیر و عند الهی کنید. همه را جمع کن. تو فكر چي را مي كني ؟

رمضان در حالت نشوه بود. کمی فکر کرد و در آخر ظاهراً با خود قبول کرد که در میان اراذل با شرفترینش همین عوض است. هیجان انگولکش می کرد، بعد از دقایقی خود را راست کرد و متوجه شد که عوض گپ های دیگر هم زده که وی نشنیده است.

آهسته پرسید:

-اگر چاه بکنیم می توانیم یک خشتک زمین را چیزی بکاریم؟

عوض به تندی گفت:

- تو دو کون را در یک زین جا نکن! اول يك قورت آب بخور باز در فکر آن گپ های دیگر شو!

رمضان مملو از خیال و آرزو برخاست و از خانة عوض بر آمد. رفت و خورد و بزرگ را از موضوع چاه آگاه کرد. پس از آن به خانة خود رفت و به روی چپرکت غژغژيش آن قدر فكر كرد که اگر فیلمرغی در آن جا بود در برابرش شکست می خورد. بعد از یک ساعت از خانه بر آمد و با هیجانی که خیلی تازه بود با صدای بلند و بی مخاطب گفت:

- می رویم و چاه می کنیم!

عصر همان روز سخی آمد و خبر بدی آورد. گفت که چاه کلان آبش کم و گل آلود شده و جنگ و قال مقال هم بيشتر گرديده است. تنها افرادی مسلح آب می گیرند و دیگران لام کشیده اند، کودکان با هم جز بازی می کنند و بزرگترها از عذاب الهی گپ می زنند. در آن میان کودکانی هم هستند که گریه می کنند و آب گرفته نمی توانند.

رمضان حرف های سخی را شنید و گردن خم کرد. چون ماه ها و سال ها گپ شادیبخشی نشنيده بود، انتظار نداشت که حالا هم حرف خوبی بشنود. دهانش مثل قت باز مانده بود، تا که سخی رسید به این حرف ها:

- رفتم، خر آسیابان را دادم، دفعة آخر بود. من هم فکر کردم که دیگر بار آخر است که آب ونان می خوریم.

رمضان مثل این که افتخار می کرد پسرش از کوچ آسیابان خبر دارد، نگاهی به او انداخت، بعد از آن به شکم گلک دید و تار افکارش از هم گسیخت. گلک که درز لباس های خود را کوک می زد به رمضان نگریست. شکمش کمی باد کرده بود. سرخ شد. رمضان نگاهش را به چایجوش سیاهی گرداند که نزدیک بود در آشپزخانه روی اجاق بجوشد. دود تلخ بوته های خشک به تن و لباس آن ها می چسپید و در اتاق دمه می کرد.

رمضان لحظاتی ریش خود را تار کرد و بی مخاطب پرسید:

- چند روز دیگر مانده؟

صنوبر از زیر ترپال آشپزخانه صدا زد:

- هفت ماهش پوره مي شود.

رمضان باور نمی کرد که زنش استعداد این را داشته باشد که منظور او را بفهمد. از گلک پرسید:

- راست می گوید، نزدیک است؟

گلک سرخ شد و گفت:

- ها.

|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« خالد نویسا »