تبليغاتX
.:: . ::.
.
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
هشت 85/12/20 18:26

 

در سپیده دم روز بعد، موقعی که رمضان دربارة صنوبر فکر می کرد، متوجه شد در راهي که به دره می انجامید تعداد زیادی از همسایه ها جمع شده اند. وی در حالتی بود که دلش می خواست فکر کند که آیا صنوبر هنوز جوان است یا نه؟ چند لحظه پیش دیده بود که چین و چروک زیادی در صورت صنوبر افتاده و بینی اش پخچ تر شده است. درست نمی فهمید که زنش چند سال پیرتر از سن واقعیش به نظر می رسد. صنوبر خود نمی دانست که چند ساله است. یک روز گفته بود:«من که طفل بودم پدرم جوان بود و برف می بارید.» بعد از آن از برفباریی قصه کرده و گفته بود که برف می خورده است.

رمضان به زودی افکارش را رها کرد. برخاست و از دروازه بر آمد و رفت که با جمعيت یک جا شود. فهمید که دلیل جمع شدن مردم به خاطر رفتن آسیابان است. آسیابان کوچ می کرد و از دور چهرة حزین و خواب آلودش هویدا بود. خرش را در پهلوی دربسته بود. خر به جانب سخی مي نگريست که بعد از پدرش از خانه بر آمد. مردم چهار پنج دانه تیر سقف خانه، رختخواب ها، کندو ها و مشگ های خالی، دو سه بکس فلزی لباس و چندین بقچه را بر خر و اسپی که آسیابان تا بازار "سنگ تخت" از عوض به عاریه گرفته بود، بسته بودند.

آسیابان رفته بود که گوسپندان را بیاورد. بعد از لحظاتی دو گوسپند مطیع و لاغر را از خانه كشيد. آسیابان می کوشید رفتاری بکند که هراس را در کسی بر نيانگيزد. خطاب به ديگران گفت:

- خدا شما را برکت بدهد. من لقمة بزرگتر از دهان در دست گرفته ام. می روم، اما نمی فهمم که چی کنم؟ شما می فهمید که دم ما زیر پای تقدیر و سرنوشت است. من می روم اما از شما جدا نیستم. یار زنده و صحبت باقی. همین که برف و باران ببارد و آب پیدا شود دوباره می آیم. حالا می بینید که کشت نمی شود. نه آبی و نه للمی. گندم همه پوك بر آمد.

ذوالفقار از پشت چند نفر صدا زد:

- تو را خدا برکت بدهد. تو که می روی ما یتیم می شویم. همة ما جغله بچه بودیم که پیش روی تو کلان شدیم. تو موي سپيد ما بودي.

رمضان دست هایش را سرناف بسته بود. اندوه به همسايه گان خاموش راه باز کرد. دوسه پیر زن که در آخر ایستاده بودند به گریه افتادند. بغض گلوی رمضان را فشرد. معلوم می شد که لطف و خوبی های آسیابان را در کله اش نشخوار می كرد.

آسیابان در میان مردم ایستاده بود و از شدت اندوه مثل زغال نیمسوز دود می کرد. در همین حال خشتمال رسید. بشکه یی در باربند بایسکل خود بسته بود. آمد و بایسکلش را در کنجی تکیه داد. وی چوکات بایسکل خود را با را بر تیپ سرخ و سبز پیچانده و پوپک هایی هم در بین تایرهایش گذاشته بود. بایسکل نو نبود و اما چیزی بود که کمتر کسی آن را داشت. خشتمال می گفت كه اگر آدم سگرتی دود کند و پا بزند آوردن آب از جاهاي دور زحمتی ندارد. عاشق سگرت بود.اگر زیاد نمی کشید دلیلش این بود که پول نداشت. که آمد، چینی در پیشانی انداخت و از قوطی «پاین» سگرت خشکی برداشت، با لعاب دهان آلودش و آن را آتش زد. به خاطر این که خود را مضمون دیگران نسازد در کنجی ایستاد.

رمضان آهی کشید و خطاب به آسيابان گفت:

- در بارة چاه چی می گویی؟

آسیابان به گونه یی که می نمایانید زیاد به این فکر افتاده است جواب داد:

- بکنید، بکنید! که گفته كه نکنید؟

خشتمال لحظاتي بعد سگرت خود را خاموش کرد، پیش رفت و گفت:

- در دو روز آن را می کنیم.

اصغر باز مثل گنگی تپید و بالاخره گفت:

- گفتن آسان است. مرد کسی است که کار کند.

آسیابان گفت:

- تا وقتی که چاه را می کنید، همدیگر تان را کمک کنید. یک لقمه نان اگر خود تان می خورید به فکر ديگران هم باشید.

محمد علی گپ های آسیابان را ادامه داد:

- و توبة تان هم قبول می شود.

 حرف هاي آن مرد موسپيد در میان مردم افتاد و جذب شد.

آسیابان خواست که به قبرستان برود و گفت پیش از این که آفتاب سنگین شود باید راه بیفتد. کودکانی که تازه بيدار شده بودند از خانه بر آمدند و در حالی که بی دلیل می گریستند به مادران شان پیوستند. همگان به سوی قبرستان خامه یی راه افتادند. داخل قبرستان یک درخت بيد سالخورده وجود داشت که برگ هایش مرده و مایل به زردی بودند. قبرها به شکل نا منظم هر سو افتاده بودند و بچه ها روی آن ها پا می گذاشتند. تنها کسی که به قبرستان داخل نشد عوض بود. وی که عجله داشت به دکانش برود نزدیک اسپ نشست و با خلق تنگی سرش را خارید.

آسیابان به طرف قبری رفت. بینی خود را چین داد و گفت:

- شما که قصة مرگ بچه ام را می فهمید.

رمضان همین که خواست به یاد پسر آسیابان بیفتد مردم دست ها را برای دعا بلند کردند. سپس اولین کسی که برای رفتن از خود عجله نشان داد خود آسیابان بود. از کوچة كوتاه دوصف مردم گذشت و با یکایک بغل کشی کرد و به زن ها تعظیم نمود. احساسات همه به گونه یی بود که آسیابان نا آگاهانه ژست یک رهبر مذهبی را به خود گرفت. زن آسیابان آهسته با پسرش از جمعیت جدا شد.

اسپ و خر آهسته رخ گشتاندند و راه افتادند. آسیابان با عوض پیاده راه افتاد، اما زن و بچه را بر حیوانات نشاندند. آسیابان دوباره ایستاد و چند گپ کوتاه زد که شکل دیگر گپ های گفته شده اش بود. بعداز آن رفت و در زمين هاي بی آب همراه با کوچش کوچک شد. دو سه طفل ونوجوان با شوخی تا چند قدمی آن ها را دنبال کردند، دویدند و به طرف خرسنگ پراندند. خشتمال نیز آهسته آهسته با بایسکل با آن ها راه افتاد. آسیابان مثل پنداری گم شد. کسانی که او را بدرقه می کردند از خلق افتادند. همه مي گفتند كه آسیابان آدم دسترخوان دیده یی بود. وي مثل چاهک مستراح محرم راز همه بود. از جنگ های خانواد گی گرفته تا عروسی ها و جدایی ها، دعوا های مربوط به زمین و مریضی ها و از همه رازهای مردم با خبر بود و مشکل گشا بود.

تا وقتی که محمد علی فرمان نداد جمعیت متفرق نشد. یاسین پیشتر از همه راه افتاد. او با صدای بلند گفت:

- من هم در همین روز ها از این جا می روم. باز خواهید دید.

و به فکر این که مردم عین احساسات را به او ابراز می کنند به یکایک نظر انداخت، اما رمضان احساساتش را کور کرد و با قهر گفت:

- تو از بی کفنی زنده هستی اما لافت دنیا را پر کرده است. آرام بنشین!

یاسین شرمید، شل شد و پشت دیوار شکستة خانة آسیابان از نظر گم شد. اما رمضان دوباره صدا زد و او را نزدش خواست. تنی چند ایستادند. رمضان گفت:

- ما یک چاه می کنیم. دل تان می خواهد که چاهی بکنیم؟

زن چرک اندودي از دهن دروازة خانه اش صدا زد:

- هر کس نمی کند بیغیرت است.

مرد ریش سپیدي از میان جدا شد و گفت:

- باشید، باشید، من یکی دو گپ دارم.

همه خاموش شدند. مرد ریش سپید گفت:

- ما می خواهیم یک چاه بکنیم.

دو سه نفر شروع کردند به خندیدن.

یاسین گفت:

- حاجی صاحب یک بار دیگر بگو، نفهمیدیم!

رمضان صدا زد:

- ای دله! این قدر بلند بانگ نکش که سگ ها را ترساندی. حاجی صفدر خواست که پخته بفهمی.

یاسین گفت:

- تو از کجا نازل شده ای که فرمان می دهی؟

محمد علی عذر آمیز گفت:

- گپ های تان را یله کنید. زبان، اسپ سرکش است. مرد کسی است که جلوش را بگیرد.

حاجی صفدر که به نظر می رسید نیروی بیشتر بخشایش دارد به روی خود نیاورد و گفت:

- از هر خانه یک مرد بیاید که برویم و کمر را بسته کنیم.

رمضان افزود:

- که مرد است؟

یاسین آهسته گفت:

- اگر ما مرد می بودیم بچة عمو و همسایة تو نمی بودیم!

رمضان که بهانه می پالید دلش را از احساسات و عواطف گوناگون خالی کند. دوید و سنگي برداشت و تا كه خواست آن را به طرف یاسین پرتاب کند. ذوالفقار از دستش گرفت. رمضان خود را از دست او آزاد ساخت و دوباره حمله کرد. اما این بار سنگ در دستش نبود. لگدي انداخت که در هوا پوچ شد و به جان یاسین نخورد. مشتش هم رفت و به دیواری خورد و چنان كه از سرخی و کبودی صورتش مشاهده می شد درد سختی کشید، اما هر کس در چنین موقع دردش را به رخ حریف نمی کشد.

رمضان نیز به روی خود نیاورد. یاسین ترسید.

حاجی صدا زد:

- های، بچه گی نکنید. چی بین تان نا تقسیم مانده، بروید که نا وقت می شود!

احساسات و هلهلة یاسین و رمضان در میان صدا های حاضرین محو شد. گفتند:

- برویم، رها کنید گپ های ناحق را!

اصغر پیچ و تاب زیادی به اندامش داد و بالاخره گفت:

- هر چه که رمضان می گوید قبول داریم.

رمضان آرامش خود را باز می یافت. به طرف محمد علی رفت و از پس شانة او گفت:

- من تنها به خود فکر نمی کنم. من می گویم که حق خورد و کلان را پیش چشم داشته باشیم. دغلی را که هرکس می تواند. بیایید یک بخت آزمایی کنیم.

حاجی صفدر خطاب به رمضان گفت:

- اما اگر دل داری در ده و پانزده متر از زمین آب برآید، از خوابت برخیز! این چاه کنی ها را در آن بالا هم کرده اند. آب نبر آمد. باید چهل پنجاه متر را به کمر بسته کنی.

ذوالفقار گفت:

- پنجاه متر! من وقتی به طرف قبر کنده شده می بینم نفسم بند می شود.

محمد علی گفت:

- نترس، چیزی نیست. کسی در چاه می رود که بلد باشد.

اصغر گفت:

- من بلدم، چندین چاه کنده ام.

 پس از دقايقي جمعیت متفرق شد و همه رفتند که آلات و اسبابی بیاورند. زنان از شنیدن این که چاهی می کنند، شاد شدند.

رمضان به خانه رفت. از دعوای خود با یاسین قصه نکرد. اما همین که دست به طرف بیلش برد کمی متردد شد. دستش را مشت كرد و به زخم وخراش هاي كوچك آن نظر انداخت، ترش شد، دستة بیل را در دست فشرد و به صنوبر گفت:

- گپ این است که من بر این یابوها اعتماد ندارم. یکیش چاه کن نیست. تنها اصغر مي گويد كه چيزي مي تواند. گیرم که رفتیم و کندیم، این چاه ریسمان کار دارد، دلو کار دارد. چک کار دارد.

و از خلق تنگی بر زمین نشست.

 صنوبر گفت:

- این قدر دلخوری نکن.

گٌلک صدا زد:

- دلم می گوید که آب می بر آید.

در همین وقت سخی که بعد از رفتن آسیابان از جمعيت جدا شده بود، از کنج زمین ها رسید. رمضان پرسید:

- کجا بودی، تو؟

سخی ماکیان را که نزدیکش بود با پا گریزاند و پاسخ داد:

- رفتم یک مار را کشتم.

رمضان خود را ترش کرد، از جا برخاست و پرسید:

- مار را کشتی، چی قسم بود؟

سخی با هیجان گفت:

- در زیر دیوار قبرستان بود. معطل نشستم تا که از غارش بر آمد. چهار وجب بود، برابر کلکم، خالدار بود.

رمضان پایش را آهسته بر زمین کوفت وگفت:

- می گویند مار خالدار که پیدا شود روزی و پول زیاد می شود.

سخی که شنید، پشیمان شد. چشم هایش راه کشید و بر چپرکت غژغژی سربازی نشست.

|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« خالد نویسا »