از جملة چند نفری که در یک تکه زمین هموار جمع شده بودند، یکی هم محمد علی بود. وی دماغش را با انگشت صاف می کرد و در فکر فرو رفته بود. رمضان که به او می دید شگون نیک گرفت و با خود گفت كه غار بینی چاه است، چاهی که ما می کنیم و انگشت هم ماییم. اگر کار کنیم ثمرش را می بینيم. اما جنجالی رخ داد که خیلی هم طبیعی بود. اصغر می خواست که چاه را باید نزدیک خانه اش بکنند ویکی هم نظر داد که نه، بهتر است چاه درون جویی كنده شود که حالا آب ندارد. البته خواست آن ها یکی پی دیگر رد شد و حاجی صفدر و رمضان و محمد علی خواستند که بر زمینی که ایستاده بودند و از هر حیث برای کندن مناسب بود کار را آغاز کنند. از آن میان سخی و یاسین حرفی نزدند. نگاه رمضان بر کف زمین رسوب کرده بود. پیش رویش دو سه پسرک هم ایستاده بودند که معلوم می شد و جدو خوشی شان این بود که می دیدند پدران شان تکه یی از زمین را بیشتر از یک گور خواهند کند.
محمد علی گفت که به سه دانه دستک و چرخ هم ضرورت است تا خاک را کش کرده بتوانند. رمضان فکر می کرد با آن که محمد علی دستارش را از سر می گیرد، اما باز هم استعداد این را دارد که مثل آسیابان هوشیار باشد. تیغة بیلش را در زمین فرو برد و بر دسته اش تکیه داد. نگاه های ملال انگیزش را به یاسین دوخت که شوق زیادی به کندن یک حصة زمین داشت. یاسین بدون مشوره شروع کرد به انداختن یک حلقه به روی زمین. وی با کنج بیل بر زمین سخت یک حلقة بزرگ پدید آورد. رمضان خود را از افكارش کند. بیل را انداخت و نشست. تف چسپناکی را از نک زبانش پراند و به یک مورچة بزرگ نگریست که دورادور يك بوتة خار می گشت و فکر می شد که راهش را گم کرده است. رمضان نگریست که یاسین حلقه را وسیع می سازد و علاقه دارد همه را با خود مصروف بکند. رو به او کرد و گفت:
- سوزن خورده ای که یکرنگ می جنبی؟ جایی بنشین که دیگران هم بیایند!
یاسین چین های کنج چشم هایش را جمع کردو با کمی دوستی خندید. بیل را انداخت و گوش نک تیزش را خارید. بیکار که ماند پنداشت که مضمون دیگران می شود. آهسته راه افتاد و رو به عقب گفت:
- می روم که برای تان آب خوردن بیاورم.
محمد علی گفت:
- برای همه بیاور!
یاسین رفت و سایه اش به روی زمین خزید. رفت که ذوالفقار، رحم خدا و دیگران را هم خبر کند. اما دو سه دقیقه بعد به دو برگشت. مافوق سرعت یک خر خود را به آن ها رساند و به انتظار دلگيري که رمضان و همراهانش را در خود گرفته بود پایان داد، وي پاسخی آورد برای این سؤال حاجی:
- دیگران چی شدند، چرا نمی آیند؟
یاسین که نفسش سوخته بود گفت:
- ذوالفقار می گوید که زود بر گردید، عمو حسین علی مرده است.
سکوتی که در یک لحظه نزدیک حلقة روی زمین به وجود آمد، خیلی سنگین تر از سکوت پیش از خلقت بود، اما در آن میان شخصی به نام محمد علی موجود بود که نگذاشت سکوت و تعجب آن ها از چند لحظه بیشتر دوام كند. نوچ نوچی کرد و درودی به روح عمو حسین علی فرستاد. دیگران متفقاً گفتند که خیلی بدشد. لحظاتی نگذشت که همه راه افتادند.رمضان دست هایش را مثل گل نکتایی پشت سر بست و بیل را به سخی وا گذاشت. از میان آن جماعت تنها یاسین چند کلمه گپ زد:
- من می فهمیدم که می میرد. دیروز از گپ مانده بود و قیافه اش عین مرده ها شده بود.
دیگران چیزی نگفتند. هرکس برای خودش راه می رفت و خیلی صمیمانه با هم حرف نمی زدند.
نزدیک خانة ذوالفقار که رسیدند با کسانی پیوستند که یک روز برای حکومتی ها جمع شده بودند. رمضان گردن کشید و به جسد عمو حسین علی که درون اتاق گذاشته شده بود نگریست. جسد زیر قطیفة نازک و چرکی افتاده بود. پاهای لاغر عمو حسين علي بیشتر از اعضای دیگر بدنش مرده بودند. رمضان دفعتاً به عقب نگریست و به طرف راضیه که کودکی را بلند می کرد تا جسد را ببیند، چشم کشید. راضیه آهسته عقب رفت و کودکان دیگر را فهماند که علاقة شان برای دیدن مرده شاید سبب لت و کوب شان شود. راضیه که در میان موهای جر خود فرو رفته بود در عقب دیگران پنهان شد.
حاجی صفدر پیش رفت و نظری به جسد انداخت و قبول کرد که عموحسين علي مرده است. حاجی آياتي قرائت کرد. هر کس می کوشید در برابر ذوالفقار ما تمزده جلوه کند.
ذوالفقار گفت:
- همه شب ازش خون نشست.
حاجی گفت:
- امروز او رفت، چند صباح بعد ما می رویم.
رمضان تف تلخش را قورت داد و به گونه يي که نشان می داد در برابر عالمی کرنش می کند به گپ هاي حاجی صفدر سرش را شوراند. البته کاری که باید با یک جسد کرد خیلی واضح است. هرکس می کوشد که جسد به خاک سپرده شود. بعد از چند دقیقه کسانی که برای کندن چاه با هم يكجا شده بودند، بیل و کلنگ های شان را دوباره گرفتند و رفتند که برای عمو حسین علی قبر بکنند. به قبرستانی که صبح آسیابان از آن بر آمد، رفتند. زمینی را که خیلی بیگانه می نمود برای کندن انتخاب کردند. رمضان به کف دست هایش تف کرد و کلنگ زد و آهسته به سخي گفت كه اگر حسین علی نمرده بود، حالا در زمین چاه کلنگ می زد. همه دانستند که مردة عمو حسین علی با جنجال دفن نخواهد شد و خیلی ساده لقمة زمین خواهد شد، ذوالفقار پیش آمد و گفت که عمویش وصیت کرده است که او را بدون تابوت دفن کنند. کسی پیدا نشد که این گپ های ذوالفقار را دروغ بپندارد. بیل و کلنگ دست به دست گشت و در یکي دو ساعت زمین را به قدر دو زانو کندند. رمضان مانده و خالي رفت و زیر یگانه
درخت بيد قبرستان که شانه هایش افتاده بود، نشست. کرمچ هایش را کشید، خاکش را تکاند و پهلوی خود گذاشت. حاجی صفدر و ذوالفقار و محمد علی رفتند که یک قلپ آب بر روی مرده بریزند و آن را تطهیر کنند. رمضان که دید هر کس دربارة چيزي فکر می کند، به فکر مرد گان افتاد. به قبرها نگریست و به سخي گفت که یکی از مشکلات مرد گان این است که همیشه در خوابند و نمی توانند پهلو بگردند، اما مجبور نیستند دنبال نان بروند و سراغ موترهای آرد و غلة ملل متحد را بگیرند.
رمضان برای چند لحظه حسرت عمو حسین علی را خورد، اما همین که راضیه و موسی به یادش آمد تکان خورد و ترسید. هنوز توانایی این را داشت که به زند گی بچسپد. رمضان افكاري دربارة مرگ را کنار گذاشت و به فکر خود افتاد. آهسته از جیب پينه بستة واسکتش یک تكه نان خشک کشید و آن را خالی خورد. دوبچة خاک آلود که نزدیک رمضان ایستاده بودند به او نگریستند و وانمود کردند که نان خوردن پنهانی رمضان را دیده اند. سپس یکی از آن بچه ها کلکش را به طرف قبري گرفت و گفت:
- مادرم می گوید که در شکم آن بچه جن در آمده بود و جن او را کشتند.
بچة دومي كه تعويذي بر شانه اش سنجاق شده بود گفت:
- زورجن به من نمی رسد.
رمضان طاقت نیاورد و در حرف آن دو خود را انداخت:
- او را جن نکشت! بیچاره بسیار زجر کشید. آن روز به یادم است که پدرش دروازة ما را با مشت می کوبید. بر آمدم گفتم چی گپ است؟ گفت: « بیا که بچه ام چنگ مانده است.» شام پخته شده بود. برآمدم وديدم که بچة جوانش قی می کند. دل درد گرفته بود و پایش راست نمی شد. زنجبیل برایش دادیم، خوب نشد. یکی آمد و چفش کرد، فایده نکرد. عوض آمد و یک نام داکتری را گرفت. داکتر نداشتیم، کلينیک و آدم فهمیده نداشتیم. من گفتم اگر او را به زیارت سر دریا ببریم خوب خواهد شد. همه گفتند که نه. من هم سر زوری کردم. بچه را درکراچی دستی انداختم وتخت رسانیدمش به زیارت. پدرش هم با من آمد. پس که آمدیم، بچه دیگر صدایی نکشید. همه فکر کردند که خوب شد، اما نشد. در یک شبانه روز مرد. بچه يي جوان بود؛ بروت کشیده بود. همه می گفتند که برادر جان عزیز، او را جن کشت، اما من که فکر می کنم همان مرض داکتری او را کشت. تلخه در شکمش ترکید.
رمضان خاموش شد. بچه ها کمی از وی فاصله گرفتند. سخی پیش آمد و پرسید:
- با كه گپ مي زني ، که را می گویی؟
رمضان آهسته پاسخ داد:
- از بچة آسیا بان قصه می کردم.