هر گاهی که رمضان به طرف راهی می دید که بالاخره به بازار "سنگ تخت" می انجامید به یاد چند لاري پر از جوال های آرد و گندمي می افتاد که روزی در آن ظاهر شده بودند. وی اعتراف کرد که در این روز ها يكي دو بار آدم هایی را که از طرف ولسوالی می آمدند به شکل جوال آرد دیده است. به همین خاطر وقتی عوض با خشتمال به روستا برگشت. رمضان خیال کرد که جوال هاي آرد به طرف آن ها در حرکت اند. خشتمال بر گشت اما هیچ کس انتظار نداشت که عوض نیز زود بر گردد. آن دو از مرگ عمو حسین علی خبر شدند. رمضان منتظر ماند که آن ها نزدیک شوند. که رسیدند آهسته از زیر دیوار برخاست و به استقبال شان رفت:
- از لاری ها چه خبر، گپی است؟
عوض با نک زبان صدایی کشید که معنایش «نه» بود. رفت و اسپ را در گوشه یی ایستاند. عوض تأثر خود را از بابت مرگ عمو حسين علي ابراز نمود، نوچ نوچ کرد و آه کشید. همه دانستند که دروغ می گوید، اما خواستند که غمشریکی خشتمال را با ذوالفقار كمي باور کنند. زیرا او به طرف ذوالفقار دوید و در آغوشش گرفت، ولی هر چه زور زد نتوانست بگرید. این عمل بازهم مردم را به تأثر راستین خشتمال، باورمند نساخت، تنها زمانی که وعده داد خیراتش را به گردن می گیرد، مردم فهمیدند که آدم پخته است. ذوالفقار عینک های سیاهش را با دست شوراند، به معنی این که گریه می کند. خیلی هم از جمع شدن همه ممنون نبود، زیرا بی دلیل از صبح تا بعد از ظهر جسد را گذاشته بودند و همت نکرده بودند که او را دفن کنند.
رمضان همین که دید عوض به طرف خانه اش راه افتاد از پهلوی جمعیت رد شد و خود را به او رساند. عوض تا که ده یازده قدم دور نشد و مقابل خانه اش نرسید متوجه رمضان نشد. هنگامی که رخش را بر گرداند و رمضان را دید، رو ترش کرد. رمضان دست ها را پشت سر گرفته و انگشتانش را به هم قفل کرده بود. عوض اسپ را ایستاند و نگریست که رمضان از پیش روی اسپ دور خورد. چشم هایش برق می زدند و بوی عرق تندی ازش بر می خاست. آهسته و شمرده گپ هایش را آغاز کرد، حرف هایی که به آسانی فهمیده می شد جدیتی در پی دارد:
- ببین، مفلسی لقب بد بختيست. در خانه ها چیزی نمانده است. تو که شکمت چرب است، ولی ما از الف تا یای خانه را خوردیم. مردم می گویند اگر زور هم بزنند از دو وسه هفتة دیگر نمی برآیند. حالا تو آمدی و می گویی که چاه بکنیم. خوب، گیرم که چاه را کندیم. خرج و خوراک چطور می شود؟
عوض آهسته خریطه یی را از خورجین اسپ گرفت و به زمین گذاشت. از کنج چشم رمضان را نشانه گرفت و گفت:
- چی بگویم؟ من مرده ات را می شویم، این که از دنیا بی ایمان مي رود و یا بی ایمان، به من مربوط نیست و تضمین کرده نمی توانم.
رمضان پیش رفت و از پشت اسپ خریطه یی را که تصور می شد درونش گندم و یا برنج بود پایین کرد و نزدیک دروازة فلزی خانة عوض گذاشت. همچنان امیدوار به نظر می رسید که عوض مثل ملایی برایش تعیین کند که آیا به بهشت می رود یا به دوزخ؟
عوض تسمه های اسپ را سست کرد. اسپ که دید از قید تسمه ها رهایی می یابد، لبخندي زد. عوض تسمه ها را باز کرد و اسپ را نزدیک خانه در میخی بست.
رمضان در گرمای نیمروز ترش ایستاده بود. به نیم انگشت ريش چند جانبه و چربش دشت کشید و آن قدر منتظر ماند که عوض حاضر شد گپش را بشنود:
- این مردمی که شخ شده اند، از کار نیستند. نشود که بر خر بالا شدن يك عیب باشد و پایین شدن عیب دیگر. من در این مردم جاغور این کار را نمی بینم.
دست هایش را مشت کرد و با پایش سنگ خوردي را پراند:
- من دلم می خواهد که آب و نان داشته باشیم. حالا از یک طرف حکومت ظالم، از طرف دیگر خشکسالی، از طرف دیگر کم بغلی و بیکاری. لاری ها هم نیامدند. والله من حیران هستم. مردم هم مرا ملامت می کنند.
عوض از جیبش دستمال گل سيبي کشید و بینی خود را در آن افشاند و به گونه یی كه با رفتارش قول می داد باقی حرف های رمضان را بشنود، از بازویش گرفت و به طرف کسانی که در پیش خانة ذوالفقار جمع شده بودند راه افتاد.
رمضان گفت:
- داکتر و دوا نداریم. اگر می داشتیم چرا عمو حسین علی می مرد؟ هیچ کس در فکرش نشد.
هر دو به کسانی نزدیک شدند که دربارة یکی از سه موضوع گپ می زدند: لاری های غله؛ چاه و یا عمو حسین علی. وی از لاری ها و عموحسین علی گذشت. از این که می دید همه میل دارند به حرف هایش گوش بدهند، نیرو گرفت:
- عمو حسین علی را خدا ببخشد. ولی ما و شما کارهایی دیگر هم داریم که باید بکنیم. هیچ کس از مرگ او شگون بد نگیرد. چاه کندن معجزه یی به کار ندارد. از کور موش که کم نیستیم. مردم به ماه می روند، ما یک متر زمین را سوراخ کرده نمی توانیم.
چشم های کسانی که گپ های عوض را شنیدند، برق زدند. عوض که دید خشنود شد و طوری به نظر می رسید که خشنودیش از بابت خردمندی خودش نبود، بلکه از بابت حمق حاضرین بود.
کسی صدا زد و گفت:
- چی می گویی؟! چاه کندن از خود سنگ و حلقه و چرخ کار دارد، سمنت کار دارد تو می دهی؟
عوض گفت:
- ها، من می آورم؛ پیدا می کنم.
با این سخنان همه مثل سر بازانی که برای شان مرخصی غیر مترقبه داده شود به وجد آمدند، همه متفقاً فیصله کردند که مرگ عمو حسین علی را شگون بد نگيرند،اما تنها به خاطر احترام به او امروز کار کندن چاه را شروع نمی کنند. همه مثل بچه های مکتب که زنگ رخصتی بشنوند، هور زدند و جسد را برداشتند و بردند و در قبری تپاندند و رویش خاک ریختند.تدفين كه پايان يافت رمضان خاک لباسش را تکاند و به آسمان نگریست. دو پرندة بلند پرواز را دید که بر فراز آن ها دور می خوردند. رمضان به موسی که پهلویش ایستاده بود گفت:
- نمی فهمم که از آن بالا چه قسم معلوم می شویم؟
موسی گفت:
- اگر مرغک می بودیم، هر طرف پریده می توانستيم.
رمضان با دلچسپی شنید و گفت:
- آن ها به هر طرف رفته می توانند.
و به پا های خود دید که در زمین بند بودند.
لحظاتی بعد خشتمال و حاجی صفدر نزدیک رمضان آمدند. حاجی برزمين تفي كرد و با شف دستار دهانش را پاک نمود. رمضان گفت:
- حالا که گپ خود را زدي ، راست و دروغش را معلوم کن!
مخاطبش خشتمال بود. وی سرش را پایین انداخت و زنخش را خارید. تصور می شد با خود فکر می کرد که احساساتی شدن بی موقع کار درستی نیست. حاجی که دید خشتمال هنوز در فکر این است که خیرات را بدهد یا منکر شود، سر گپ آمد و در حالی که با کلک به عوض اشاره می کرد آهسته گفت:
- این ما در مرده هم گپ خود را زد. باش که چی می کند!
ياسين گفت:
- او صد سر را تر کرده و یک سر را کل نکرده است
رمضان فاژه یی کشید و رویش را ترش کرد. به قبر عمو حسین علی نگریست و بینی خود را چین داد:
- رفت، بیغم شد!
هیچ مخاطبی نداشت و کسی جوابش را نداد. وی دو قدمی هم برداشت که به خانه برود، اما دید كه هركدام با ديگري گپ ميزند. دوباره ایستاد و گفت:
- چی می کنید، حالا دل دارید همین جا تا وقتی بمانید که دوباره زنده اش کنید؟
اصغر گفت:
- تو برو! ما همین جا هستیم. فکر کنیم که چی کرده می توانیم.
رمضان گفت:
- مقصدم این است که صباح روز اگر آسمان به زمین هم بخورد، کار را شروع می کنیم.
هیچ کس پاسخی نداد. رمضان رخ خود را بر گرداند و به تنهايي به طرف خانه اش راه افتاد. بدون دلیل با پا یکی دو سنگریزة نک تیز را از زمین کند و به حفره یی پرت کرد. سپس انگشتانش را به هم قفل کرد و به زحمتی که یک گنهکار از پل صراط می گذرد، از راه باریکی خود را به خانه اش رساند. رفت و ساعتی خاموش ماند. لحظاتي به لگني حلبی نگریست که در كنج خالیتر اتاق قرار داشت و توجه کسی را به آسانی جلب نمی کرد. درست نیم ساعت بعد گپ هايي زد که نتوانسته بود در آن جا، میان همه بگوید. آهسته به صنوبر گفت:
- اگر امروز این مردک نمی مرد، دو برابر قد خود زمین را می کندیم.