صباح وقت رمضان با صدای سنگین ماشین یک هوا پیما از خواب بیدار شد. آفتاب از پس کوه ها سر می کشید و هوای خشکی بر روی خانه ها رسوب کرده بود. رمضان به صدای هواپیما گوش داد.آسیابان چند باری به رمضان، ذوالفقار، صنوبر و سخی گفته بود که به خاطری داد و فریاد طیاره بر فراز قریة شان زیاد می شود که در آن حوالی بزرگان نا شناخته يي دفنند. دلیل او همین بود که وقتی طیاره بر سر نوک کوه مغرب می رسد با آن كه دیده نمی شود اما صدایی ندارد، اما وقتی بر فراز خانه های آن ها می رسد، چنان با زور و فشار می گذرد و صدا می پراگند که گوش ها را می خراشد. باز که به کوه مشرق می رسد دوباره صدایش آرام می شود. رمضان هم قبول کرده بود و به عوض گفته بود که اگر چنین نیست، چرا وقتی هواپیما دور می شود، صدایش نیز گم می شود؟ و عوض او را مسخره می کرد.
رمضان در اتاقی تاریک که بوی آغل می داد غلتی زد.موسی آمد و گفت که خشتمال، محمد علی و ذوالفقار آمده اند و می خواهند او را ببینند.
رمضان راست شد و از کفشکن بر آمد. محمد علی گفت:
- می خواهیم خیرات کنیم، چاشت امروز. حاجی صفدر گفت که براي اين كار از هر خانه پولی جمع کنیم، اما ذوالفقار مي گويد که همین خیراتی که خشتمال به گردن گرفته است، کافی است: کمی حلوا و نان. تو چی می گویی؟
رمضان که در نیمة سخنان محمد علی نفسش گرفت، در آخر نفس راحتی کشید و گفت:
- بيخي درست است. يا الله!
دیگر به عیان معجزه یی اتفاق افتاده بود. خشتمال يك سیر حلوا پخت. البته حلوا شیرین نبود. چیزی داشت که نك زبان را می سوزاند. همه می گفتند که شاید کمي جوهر قند در آن ریخته باشد. اما خشتمال گفت که حلوا را با شکر پخته است. در مرحلة دیگر خیلی با ملاحظه گفت که نمی تواند با حلوا نان هم بدهد و هر کس مکلف است خودش نان خشک را فراهم کند. وقتی حلوایی که با كمي روغن زرد و روغن مايع نباتي سر دیگدان با صدا پخته می شد، تقریباً همه جمع شدند. ریزه بچه ها شادی به راه انداختند و بزرگسالان به گرد ديگ سياه که چهار طرفش آتش خار بوته زبانه می کشید، نشستند. هیچ کس به بچه اش نگفت که شادی نکند. خشتمال دست ها را به معنای این که چربند از خود به دور گرفته بود و به گونه یی که حق داشت به همه امر و نهی بکند، گفت:
- حلوای تان را بگیرید و بروید!
پسری گفت:
- ما شش نفریم.
دروغ می گفت و اهمیتی هم نداشت، نواسة پیر مردی به نام حاجي باقر بود وحتی مرغ رمضان هم می فهمید که سه نفر اند. حاجي با قر چند سالي بود كه عروسي پسر عاشقش را با امروز و فردا پس مي انداخت و براي پوره كردن طويانة پسرش به قدري جان كنده بود كه در اين راه پيرشده بود
بعد از دعا تقسیم حلوا را شروع کردند. نيم چمچه به خانواده های پنج و شش نفری و ربع چمچه به دو سه نفری. ياسين داوطلب شد که با خشتمال و زنان خانة وی در توزیع حلوا کمک بکند. خشتمال پذیرفت، اما برایش فهماند که حق ندارد از کیسة خلیفه ببخشد. پهلوی دیگ حلوا بی نوبتی و ازدحام بیشتر مي شد و هر کس قوطی و يا کاسه يي را براي گرفتن حلوا بلند مي کرد. كسي که پسان معلوم شد برادر خل ياسين است كلاه خود را پيش كرد كه در آن حلوا بريزند.
اصغر بهش گفت:
- تو چی نولت را باز گرفته ای! در کلاه خود حلوا می خواهی؟ بینی ات را پاک کن، در خل پدرت بشاشم.
برادر ياسين دشنام را قبول کرد، اما نگذاشت نوبتش را بگیرند.
یا سین به پشتی برادرش برخاست، از عقب دیگ جست و به اصغر گفت:
- شير انسان را نخورده اي؟!
اصغر گفت:
- توكه خود حق خانه ات را مي بري، پس او چرا ناحق اين جا ايستاده است؟
باز هم به زحمت حرف زد.
حاجي صفدر صدازد:
- بچه ها احتياط خود را بکنید! سر دیگ خیرات دعوا نکنید. فرشته ها فرار می کنند.
رمضان به چهار طرف نگریست تا از فرشته نشانه یی بیابد، اما تنها مردم گرسنه یی را ديد که اطفال شان کفش به پا نداشتند. سخی را دید که موفق شده بود یک چمچه حلوا بگیرد. رمضان ذوقزده به طرف سخی رفت و به چشم های براقش ديد. سخی با نگاهش گفت: کاش هر روز یک عمو حسین علی بميرد.
هر کس که حلوایش را می گرفت از ديگران کنده می شد. هر یک بیش از این که به عمو حسین علی دعا کند، به خشتمال احسنت مي گفت.
بعد از آن نوبت كساني رسيد كه در اتاق ها منتظر نشسته بودند. بچه ها به آن ها حلوا بردند.
روز بدی نبود و رمضان خیلی با اشتها حلوای نه چندان شیرین را با پارچه يي نان وپياله يي چاي داغ خورد. به زنش گفت:
- اگر کمک خارجی ها برسد ما می توانیم هفتة یک بار حلوای سرخ بخوریم.
با انگشتان حلوا را چنگ می انداخت و به دهان می گذاشت. انگشت هایش را مرتب می لیسید و شادی زود گذری در دلش خانه کرد. همه گان چند لقمه حلواي سرخ خوردند و خوابیدند.
فردای آن روز رمضان در جایش خوابیده بود که از سقف اتاق خاک و خاشاکی روی فرش افتاد و پس از آن از اتاق پهلویش صدای گرپ گرپ و غم غمی شنید. اين صدا مربوط به کسی بود كه در آن خانه مي زيست. چشم هایش را بازنگه داشت و بعد فهمید كه صدا از سخی و گلک است. فاژه یی کشید و آرام شد. شب صدای نفس ها و غم غم آن ها به گوش رمضان خورده بود. یک بار هم از جا برخاست؛ مثل این که مي خواست آن ها را بفهماند شاید خوب نباشد كه همسایه ها صدای شان را بشنوند، اما چیزی نگفته بود. بدون دليل به یادش آمد که روزی عمو حسین علی گفته بود: یكان بار پیش از مردنم را مجسم می کنم که با خود می گویم، چقدر نا فهم بودم که برای آن گپ و آن جنجال و آن گفتگو غم خوردم. آن روز چقدر احمق بودم که با فلان آدم جنگ کردم. چرا به آن آدم گپ بد زدم. چرا با فلان آدم گپ از عشق نزدم، چرا ساعت تيري نکردم؟
و رمضان گفته بود:
- والله راستی هم زند گی بر کسی رحم نمی کند. باید خوشی کرد. باید از زند گی خوشی را دزدی کنیم. وقتی چشم آدم پت شد، دیدی ندیدی، دیگر گپی نیست و دیگر دیر شده است.
عمو حسین علی گفته بود:
- بچه ام! بنی آدم به اين دنیا آمده که تاوان یک دانه گندم را بدهد. باید رنج بکشد، خونش ریخته شود، گرسنه گی و تشنه گی بکشد، اولاد خود را گور کند؛ با یک مرض بمیرد و
- انتظار یک مشت آرد را بکشد. ها، باشید! آن طرفش هنوز معلوم نیست.
درقلب رمضان شوري افتاده بود.
باقی گفتگو را رمضان هم به یاد نداشت. هر چه فکر کرد که چهرة حسین علی را در آن لحظه به یاد آورد، نتوانست.
رمضان از جا بر خاست و به عادت همیشه گی پشت گردن و کله اش را دستمالی کرد. این بار حشره یی نیافت. كرمچ هایش را پا کرد؛ بدون این که بند آن یکیش را ببندد. به اتاقي بر آمد که در آن چپرکت سر بازی گذاشته بودند، صدا زد.
- صنوبر!
پاسخ شنید:
- ها؟
زنی تکان خورد. پهلوی زن راضیه خود را گلوله کرده خوابیده بود.
رمضان دستمال چهار خانه اش را به سر تاب داد. بینی اش را نزدیک دروازه يي که با یک چوب چلیپا بند شده بود فین کرد. چليپا را برداشت و به دیوار تکیه داد. لحظه يي ماکیان را که پایش با تار جوال به پاية صندوقي بسته شده بود نظاره کرد. چشم مات ماکیان به طرفش کوک مانده بود. رمضان از جیب واسکتش چند دانة جواری کشید و انداخت پیش نک ماکیان. ديگر منتظر نشد و بیل کندش را برداشت:
- چیزی با خود نمی بری؟
صداي آميخته با خواب وبيداري صنوبر بود.
رمضان پرسید؟
- چی ببرم؟
صنوبر گفت:
- شیر داریم، کمی نان هم است!
رمضان ایستاد و گفت:
- به دست یکی روان کن، می روم. باید همه جمع شده باشند. آفتاب که به دل آسمان رسید باز کار نمی شود.
زن صدایش را به درون اتاقی که رمضان در آن خوابیده بود، کشاند:
- تو می گویی که اگر کمی آب ونان بیابيم، این جا خواهیم ماند؟سخی گفت که ذوالفقار و حاجی صفدر گفته اند که از اين جا می روند. تو چیزی شنیده ای؟
رمضان هو جواب داد:
- حالا دل داری برایت موعظه بکنم؟ بگذار بروند. من از اين جا نخواهم رفت.
گام هایش در زمین سفت جاری شد. هر قدر که از خانه اش دور می شد، صدای غژغژ کرمچ هایش واضح تر می شد. از نبش قبرستان که می گذشت، نگاهی به قبر عمو حسین علی انداخت. نگاهش مثل نگاه هر آدمی بود که بعد از مرگ یک دوست بی دلیل احساس تقصیر می کند. رفت به طرفی که كساني در آن جا جمع شده بودند.اما کسانی که جمع شده بودند یک ساعت بعد متفرق شدند و چاه کنی باز به تعویق افتاد. عوض نیامد و اسبابی را که باید می آورد، نیاورد. ده دوازده بچه و مرد و پیرمرد از هم کنده شدند. یاسین که تحت احساسات متلونی سرخ و کبود می شد، با قهر گفت:
- این سگ جهنمی دروغ می گوید. بروید، این شاش دراز به ما نمی آید!
حاجی صفدر او را آرام ساخت:
- صبر کنید مردم دندان هاي یک شانه نیستند. هر کس پخچي و بلندی و بدی و خوبی خود را دارد. شاید هم بیاید.
نزدیک شام همان روز سر و کلة عوض پیدا شد. از پشت اسپ، ریسمان نیلونی، دلو، بیلچه و کلنگ دسته کوتاه و دو سه دانه تیر را پایین کرد. شست اش خبر دار شده بود و مثل سوسماري طرف چند تنی رفت که صبح می خواستند کار را شروع كنند. به یاسین گفت:
- اگر با کاه پیش خر بیندازمت، آن را نمی خورد، چرا پشت من بد و بيراه می گويي؟!
یاسین هاج و واج به عوض نگریست و منتظر بود کسی ازش دفاع کند. رمضان، یاسین، حاجی صفدر و سخی باهم ایستاده بودند و هیچ کس به پشتی اش برنخاست. آن ها به عوض می نگریستند که مثل يك شعبده باز از پشت خالی اسپ اشیاء را پدید می آورد.
حاجی صفدر گفت:
- همة تان بچة عمه و عموی یکدیگرید. چرا دماغ سوز می شوید؟ کردار شما را که با هم می بینم، دشمنی مسلمان با خوک یادم می آید.
نرم که شدند در مورد چاه گپ زدند.
