تبليغاتX
.:: . ::.
.
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
سيزده 85/12/20 18:15

 

 شب پخته شده بود که رمضان تنها از خانه بر آمد. صدای غژغژ کرمچ هایش حزین و تب آلود بود. از میان خانه ها یی گذشت که یکی دو چنار در برابر آن ها ایستاده بودند. رفت و دروازة خانة محمد علی را كوبيد. از پشت در صدای خفه و منکسر گریة یک کودک می آمد. چند باری هم صدای به هم خوردن کاسه و چمچة المونیمی به گوشش خورد. محمد علی دروازه را که باز کرد با دیدن رمضان خندید و گفت:

- خیر باشد رمضان!

رمضان گفت:

- نان می خوردید؟

محمد علی راه را براي رمضان باز گذاشت، اما وی داخل نرفت. در نور خفة هریکین که از اتاق پراگنده می شد قیافة درز دار رمضان و حشتناک به نظر می رسید.

 محمد علی گفت:

- بیا خانه! من رادیو بی بی سی را می شنیدم. خبر های خوبی نبود. می گویند که حکومتي ها در بامیان كساني را كشته اند. در سمنگان قحطیست. چیزی بدتر از این جا. باز خدا را شکر هنوز دست به دهان ما می رسد.

رمضان از سوی دیگر داخل بحث شد:

- گلک بی تاب است. بچه آورد نیست. چی کنیم؟

محمد علی دست رمضان را گرفت و گفت:

- خوشبخت باشد، مگر تو چرا ترسیده ای؟ ما و شما را هم مادران ما زاییده اند، قی نکرده اند؛ از بازار نخریده اند. این روز بر زنان آمدنیست.

رمضان صدایش را مثل آه بیرون کشید:

- اما گلک رنگ دیگری دارد. تازه هفت ماهش پوره شده است. بیچاره درد می کشد. آمدم كه فاطمه را خبر کنم.

 محمد علی لحظه یی خاموش ماند. دیگر تعارفی نکرد. در سیاهی گم شد و چند دقیقه بعد با زنش بر آمد.

رمضان تا که می رفت زنان دیگر را خبر کند، فاطمه گفت که بهتر است نخست به تنهایی گلک را ببیند. فاطمه به خانة رمضان رفت و محمد علی با رمضان بر لبة سنگی نشست.

محمد علی چند گپی زد و رمضان خاموش بود، انگشتانش را به هم قفل کرده بود و به سوی پارچه های نوری می دید که به پنجره های چند خانه افتاده بودند. بعد از آن به آسمان نگریست و گفت:

- کاش که بچة گلک مرده به دنیا بیاید و یا بمیرد.

محمد علي راست شد و با شدت به رمضان نگریست.

رمضان گفت:

- راست می گویم. این دنیا زندان است، زندانی که تنها با مرگ می توانی راحت شوی و ازآن رهایی بیابی. ما چه کردیم و چه خوردیم که حالا مي آييم و یکی دیگر را مي اندازيم در این گیرودار. کجای آسمان به زمین می خورد اگر بچة گٌلَک در این دنیا نباشد. همه اش رنج و درد، همه اش دنبال یک لقمه نان گشتن، بدبختی کشیدن، لت خوردن، دشنام شنیدن و تکفیر شدن؛ دندان هاي لق دنيا بودن.

 محمد علی گفت:

-         تو درد کجایت را از شقیقه می کشی. حالا ریش سپید

-         شده ای، گپی بزن که به درد ما بخورد.

رمضان از جا برخاست و گفت:

- تو دلت را به خبرهای بی بی سی خوش کن. بگذار دنیا به هم بخورد.

محمد علی گفت:

- ما چی می توانیم؟ حالا خودت فکر کن كه کجایش برایت خوب است.

رمضان گفت:

- نمی دانم. هیچ نمی دانم.

دقایقی خاموشی با تاریکی در هم آمیخت. فاطمه که از نزد گلك برگشت به رمضان گفت:

- درد زا نيست. گلک کدام چیز بادگین خورده است.

رمضان از جا خود را کند. تاریکی عواطف و احساساتش را محو کرده بود. بدون خدا حافظی از آن ها جدا شد. رفت به بالين گلک. لحظه یی به او چشم دوخت و بعد با نگاه ملامتگر به صنوبر نگریست. از پهلوی هریکین گذشت و در مقابل تاقچة اتاقی که بايك گليم كوتاه فرش شده بود، ایستاد. پایین تاقچه پتویی را دستمالی کرد و آن را از سرکندو برداشت. سر کندو را باز کرد. یکی دو وجب آرد داشت. از عقب صدای صنوبر به گوشش خورد:

- نكن! آن را به روز مبادا نگاه كرده ام.

رمضان گفت:

- دختر را می کشی، به او چی داده ای؟ چرا این را پخته نمی کنی، چرا ممسك شده ای؟!

فریادش اتاق ها را پر کرد. اما از سنگ صدا بر آمد، از صنوبر نه. رمضان به اتاقی برگشت که گلک در آن درد می کشید. خاموش شد و حتی کمی خجالت کشید. نفس هایش به تنفس گاوي شباهت داشت. تف چسپناکش را از ارسی پراند و به دیوار خشک تکیه داد. لحظاتي به فكر فرورفت. بعد چرتي زد.

 پگاه که از خواب برخاست، دید که در جای خود نیست. همان جا کنار دیوار به خواب رفته بود. سخی در جای رمضان، روی چپرکت سربازی خوابیده بود و دیگران در جای خود بودند. دانست که فاطمه راست گفته بود. گلک آرام افتاده بود، مثل یک کودک. شکم برآمده اش هم عین این بود که بازیچه یی را زیر دامنش پنهان کرده باشد که کسی نگیرد. رمضان شروع کرد به خاریدن پاها و زانوانش.ککگزیده بودش و درد و رنجی که کک گزیده گی دارد، عشق ندارد. آهسته از خانه بر آمد. آفتاب دل و نادل شروع کرد به بالا آمدن. رمضان به گونه یی به کوه ها و دره و خانه ها نظر می کرد که فکر می شد سکوت، درد و تلخی گرانباری تمام طبیعت را فرا گرفته بود. لحظه یی ایستاد و فکر می شد خیالات و واهیات و فرضیات نا متجانسي در کله اش شوری بر پا کرده بود. آهسته آهسته به طرف چاه رفت.چاه به خواب رفته بود و گرد و نواحی اش را زمین خشک و سنگریزه فرا گرفته بود. چاه در آن شیب نزدیک به رود خشك خیلی بیگانه معلوم می شد. مثل یک ناف ورم کرده بود. اگر همان لحظه کسانی آن را دوباره پر می کردند شاید رمضان مانع شان نمی شد. لحظه یی به آن خیره نگریست؛ مثل کسی كه به قبر بابایش بنگرد. بعد نزدیک رفت و گردن کشید.درون چاه سیاه بود و خانة پدر اصغر آباد که در آن به گفتة خشتمال مثل آب اماله پایین و بالا مي رفت. رمضان سنگي را برداشت و به ته چاه انداخت. صدایی نیامد. دستش را مشت کرد وبر رانش کوفت. رفت و بر سنگ بزرگي آن قدر نشست که ذوالفقار و یاسین و اصغر پیدا شدند. سخی چای آورد و همه خوردند. رمضان یک دانه نان را چهار پاره کرد و به آن ها داد. کمی خون در عروق شان جریان یافت. وقتی محمد علی و حاجی صفدر با حاجي باقر و رحم خدا و عوض و چند تن دیگر جمع شدند، رمضان كمي تازه شد. حتی به وجد آمد.

 اصغر گفت:

 

- فردا به توکل خدا آب می برآید.

رمضان احساساتی شد. خندید، اصغر را در آغوش گرفت و چرخی زد. سپس صدا زد:

-کمر خود را بسته کنید. خدا برکت بدهد، هله!

اصغر از پته ها به چاه پایین شد. رمضان بر یاسین صدا زد:

- چرا به آسمان می بینی، منارکه نمی سازیم، پایین ببین، ما چاه می کنیم!

یاسین دلو های خاک را می کشید و بیره های سرخش را نشان می داد.

خشتمال پیش آمد. به حلقة چاه که رسید، ترسیده ترسیده نگاهی به ته آن انداخت، به کسانی که در آن جا جمع شده بودند نگریست و با ذوق گفت:

- ببینید، امکان دارد به جای آب طلا بر آید و همة ما میلیونر شویم.

 همه جنبیدند و با شور و ذوقزده گی به خشتمال و بعد به چاه نگریستند.

کسانی که ایستاده بودند، نزدیک چاه آمدند و کسانی که نشسته بودند، از جا برخاستند.

 عوض که دید، آهسته به پیامبران درود فرستاد و با سخریه گفت:

- بنشينید! گپ یک ابله را باور نکنید.

یاسین گفت:

- شاید همین طور شود. کس چی می داند ؟

دیگران نیز یكان یكان گفتند:

- امکان دارد. در بسیاری جاها پارچه هاي طلا به صورت تصادفی می برآید.

عوض گفت:

- حالا می فهمم که وقتی یک پیامبر با آدم هاي جاهلی رو به رو می شد، چی حالی می داشت. نان گدایی و خیال پادشاهی. چون رودة کوتاه دارید، گپ در آن نمی ماند. دو روز بعد علف هم نخواهید یافت. کمی همت کنید.

رمضان گفت:

- اگر خود تان زحمت نکشید حکومت در فکر تان نیست. ببینید! ظلمی که آن ها می کنند هیچ کسی نكرده است. اگر طلا هم بر آید، آن را شما هضم کرده نمي توانيد. بگیرید، دلو را بکشید که یاسین مانده شد.

همه دوباره به حالت نخستین شان برگشتند. هر چند «ها» و «نه» نگفتند، امابا نگاه های شان حرف های عوض و رمضان را تأييد می کردند.

کسانی که دور چاه حلقه می زدند به این حقیقت پی برده بودند که هیچ گاه آن قدر با هم نزدیک نبوده اند. به نوبت از چاه خاک می

کشیدند و به اصغر آفرین می گفتند. اصغر هم شده بود هرکاره باشی چاه. کار را که توقف می داد از پته ها بالا مي آمد و با پیشانی ترش به طرف خانه راهی می شد، امر و نهی می کرد و ناز می فروخت.

هنگام غروب همان روز بود که بدترین رویدادی در زند گی اهالی قریة "سیاه خارک" اتفاق افتاد. رمضان بیقرار و انباشته از احساسات متلوني گرداگرد چاه می گشت که صدای ناهنجار اصغر از چاه فوران کرد. رمضان که در لبة چاه ایستاده بود، خود را خم کرد و پرسید:

- چی؟!

دوباره راست شد و با نگاه های ملتهبی به دوستانش نظر انداخت. چشم هایش گشاد شدند. ناباورانه دوباره خم شد و فریاد زد:

- چي گفتی؟!

دوباره که راست شد دو قدم پس رفت و در جانشست. با صدای خسته و بی انرژی گفت:

- ببینید، آیا او راست می گوید؟

عوض از جا برخاست و سرش را خم کرد. وقتی راست شد صدا زد:

- سنگ، سنگ بر آمد!

رمضان خود تکرار کرد:

- سنگ بر آمد!

و مثل این که دندان سالمش افتاده باشد، غمگنانه و بیچاره به عوض نگریست. به حد اعلای بیچاره گی رسیده بود. دست هایش به طرف آدم هایی که در زمینة خشک و خالی دامنة قريه ایستاده بودند دراز شدند، خشتمال در جا نشست و اگر صد کارد می خورد، قطره یی از خونش نمی ریخت.

محمد علی و حاجی صفدر مثل این که خوش نداشتند تکرار آن واژة کلفت و بیرحم را بشنوند، کمی عقب رفتند. ذوالفقار از پشت عینک های سیاهش راه و چاه و دنیا را می دید. حرف در حلق همه خشکید. چند لحظه بعد اصغر از چاه بر آمد و با تلخی گفت:

- دیگر تمام شد. سنگ بر آمد، سنگی به بزرگی یک خانه!

عوض پرسید:

- تو با ما مزاح می کنی؟!

اصغر نشست و گفت:

- خودت برو ببین. همه چیز تمام شد. والسلام!

محمد علی گفت:

- عوض! اگر دل داری برو ببین.

عوض موافقت کرد و با زحمت زیاد داخل چاه رفت. رمضان مثل افسری که در حالت شکست و هزیمت بازهم سنگر مي سازد به سربازان فرمان می داد:

- عوض! زود شو، یاسین کمکش کن، تو یاسین بسیار کم عقل هستی!

اما هیچ چیزي به دستش نیامد. عوض همان چیزی را تکرار کرد که اصغر گفته بود:

- یک سنگ کلان! آن سرش پیدا نیست.

رمضان به گونه یی که حکم اعدام خود را می شنید شل شد. نزد سخي آمد و آهسته گفت:

- راضیه را خبر کنیم، بگوییم که سنگ بر آمد؟

سخی گفت:

- نمی دانم.

 رمضان از سخی خود را کند و عقب محمد علی ایستاد. پشت گوشش گفت:

-این دیگر مرگ پیش از مرگ است.

محمد علی رخش را گشتاند و با اندوه گفت:

- تو باید حوصله داشته باشی.

عوض گفت:

- اگر می خواهید یک چاه دیگر می کنیم، آن سوی دره.

رمضان صدا زد:

- نه! دیگر بس است. دیگر خدا نمی خواهد ما یک پیاله آب و یک لقمه نان داشته باشیم. از همین لحظه تا هر وقت دیگر، شما خود تصمیم بگیرید که بايد این جا باشید و یا کوچ کنید. شما غم تان را

 بخورید. من دیگر به موسی و راضیه دروغ گفته نمی توانم. آن ها هر شب از من می پرسند که چی وقت قریه پر از آب و دانه می شود؟ چند دفعه هم آن ها را زدم، چی بکنیم. زور ما که به خر نمی رسد می زنیم به پالانش. جنگ و دعوای شما هم همین است. هر روز محتاجی، گردن پتی و روز گمی. حالا چهار طرف تان قبله. بگذارید هر چه که می شود، شود.

رمضان بعد از ایراد خطابة کوتاهش، بدون معطلی به طرف خانه، در راهی که با گام های مردم قریه ساخته شده بود، جاری شد. وی ده دوازده نفری را که با تعجب و سر خورد گی در عقب خود گذاشته بود به حال خود رها کرد.

سخی هم میده میده پشت رمضان راهی شد. عوض نشست که پارچة یک کلک زخمی خود را باز کند. آن سو در اطراف چاه، چند مرد جلنبر و شکست خورده در سکوت یکدیگر غرق می شدند. رمضان با شکست آن ها را آلود. او که بوزینه وار راه می رفت با صدای یاسین ایستاد و مجبور شد به عقب بنگرد:

- های رمضان! تو چه می خواهی بکنی؟!

رمضان تف شور و خاک آلودش را پراند. چنان که فکر می شد با آن ها دعوا کرده است با نفس سوخته گی تاحدی که می توانست، با صدای بلند پاسخ داد:

- می رویم. یک روز بعد می رویم. یا به کمپ مسلخ می رویم و یا هم می رویم کویتة پاکستان!

|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« خالد نویسا »