تبليغاتX
.:: . ::.
.
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
چهارده 85/12/20 18:12

 

کوچ از زمانی آغاز می گردد كه آدم تصمیم می گیرد که بايد کوچ بکند. رمضان می گفت که خیال کرده بود یک روز دیگر را با دوستان و نزدیکانش گذرانده مي تواند، اما هیچ نفهمید که پگاه چگونه بیگاه شد. يك روز بعد از حادثة چاه رمضان برای سفر آماده شد. رختخو اب ها را با ریسمان نیلونی محکم بست و چند دانه تیر نازک، يك خیمة کمکی و گلیم را با خیش و بیل ها برپشت خري گذاشت. سخی، راضیه و موسی هر کدام دعوا می کردند که دیگ و کاسه را با خود می گیرند. رمضان گفت:

- نکنید! خیال کرده اید چیزی درونش هست؟

بعد از آن بز و ماکیان را از خانه کشیدند. صنوبر از بکس های آهن چادری لحظه یی دور نمی شد. او روی بکس هایش که پر از همة خانه بود چنان نشسته بود که فکر می شد روی شتری نشسته است.

 رمضان خانه را یکبار دیگر پالید. اتاقی که چپرکت سربازی داشت خالی بود. اتاقی که فرش نداشت نیز خالی بود. رمضان با کفشکن، پس خانه، جای بز، پشت دیواری که موسی می شاشید، شیب پشت خانه، گودال خالی، بام های سرد، خانة بیروح، پخسه های شاریده و کلکين های بدون روشنایی با چشم وداع کرد. دقایقی چنان تند تند نفس کشید که فکر می شد بوی مخصوص و سردی خانه اش را در سینه ذخیره می کند. عقب برگشت و بر آمد. دروازه یی را که به شکل چلیپا در پشت خانه ساخته بود در جایش گذاشت و در چهار چوب آن را میخ کرد. آمد و دروازة کفشكن را که به بیرون می انجامید نیز زنجیر انداخت و قفل کرد. در بیرون حاجی صفدر و محمد علی با کسانی که سرچاه می آمدند، ایستاده بودند. چند زن و دختر نیز آمده و پیش صنوبر نشسته بودند. صنوبر به آن ها می دید و از سربکس ها شور نمی خورد. محمد علی سه تاخر آورد که مال و اسباب را روی آن ها بار کنند. ذوالفقار، یاسین، خشتمال و ده بیست نفر دست انداختند که به کمک هم بار بندی کنند. پنج دقیقه که گذشت چشم رمضان به یک لاری کاماز افتاد که از طرف شرق، از کابل یا بامیان می آمد. کاماز خاک «درة تلخک» را از عقب به هوا می کرد و خیلی به زحمت راه می زد.

رمضان مثل این که با تمام وجود آن را می نگریست لحظه یی معطل ماند. هنگامی که يقين کرد اشتباه نمی کند، گفت:

- ببینیم، این کاماز ما را تا ولسوالی مي رساند؟

محمد علی گفت:

- دولتيست. نمی ایستد.

رمضان بند یکتا کرمچش را بست و بی گپ و گفت از قریه به طرف سر دره دوید. در میان سنگریزه ها می لغزید. افتادان و خیزان خود را به رود خشکی رساند. از آن گذشت و سر راه کاماز ایستاد. لاری هنوز بسیار دور بود. رمضان چشم هایش را مالید. فکر می شد که از پس شیشة تف آلودی به انتهای دره می نگریست.کاماز كه آمد پیش سینة رمضان توقف کرد. مردی كه لباس محلي بر تن داشت، از درون کابین صدا زد:

- چی می خواهی؟

رمضان گفت:

- برمامنت بگذارید. یکی دو کلمه گوی خدا و عایله داریم. تا ولسوالی می برید؟

مرد چشم و رویش را با دستمال چهار خانه پاک کرد و گفت:

- چند شیرینی می دهی؟

رمضان با خوشزبانی گفت:

- خدا ثواب ترا می دهد. اگر کمک کنی، خدا اجرش را روزی پیش رویت می آورد.

راننده گفت:

- نه، نمی توانم. پشت سر صندوق های مرمي بار است. اگر تنها می روی، می برمت.

رمضان در یک چشم بر هم زدن از پیش روی کاماز دور شد و ترس در رگ هایش جاری گردید.

راننده پرسید:

- می روی؟

رمضان گفت:

- نه.

کاماز با سر و صدا حرکت کرد. رمضان از عقب گرد و غبار، به صندوق هایی که رویش تفنگداری نشسته بود نگریست. کاماز که دور شد رمضان واسکت هشت جیبی اش را از خاک تکاند و دوباره برگشت. زنان دور گلک را گرفته بودند و ظاهراً نصیحت می کردند و چیز هایی را به او می آموختند. حاجی صفدر لبخند زد و گفت:

- باز هم محتاج خر شدی!

گردنش چین انداخته بود، اما چینی که مخصوص کتاب خوان ها ست.

رمضان چنان در بستن اسباب و اثاثه شتاب می کرد که فکر می شد مقصدش معلوم است؛ نبود. شاید به همین خاطر بود که محمد علی شمرده شمرده گفت:

- تو به ماندن در این جا سر زور تر از ما بودي. اما حالا می خواهی بروی. هر طرفی که می روی، برو. اما خط و احوالت را بفرست. حداقل برای دلپری ما این کار را بکن. اگر دیدی که جای خوبی زند گی می کنی، ما را خبر کن. اگر توانستی گپی روان کنی ما دیگر نزدت قدر خواهیم داشت.اگر هم دلت خواست بر گرد. آدم برای آدم قوت قلب است، هر چه باشد، نباشد، ما با هم یکجا بزرگ شده ایم.

رمضان دور کلاهش دستاري بست و در حالی که موسی را در جای خالی پشت خر می نشاند گفت:

- تو گپ هاي خوبی می زنی. اما می فهمی که اگر بیل و خیش در جایی بیفتند که دست آدم به آن نخورد، گاوت بمیرد و زمین سنگ و آسمان دور شود، ماندن در خانه فایده یی ندارد. به هر جا که رسیدم و دیدم نان در تنور می چسپد خبر تان می کنم. تنها گرسنگی نیست. صبر کنید، ما مامور دولت نیستیم. جان می کنیم واز سر یک خشتک زمین برای خود لقمه یی می سازیم. هنوز وقتش نرسیده است. خواهید دید که حکومت بچه های تان را جلب خواهد کرد؛ به جبهه خواهند فرستاد و کشته خواهند شد. اینش را فكر نكرده بودم.

 پیر زنی که پیش روی صنوبر ایستاده بود با بی رمقی گفت:

- اگر در راه و جایی دوای پای دردی یافتید، کمی برایم بیاورید.

رمضان از میان مژه های خاک گرفته اش به او نگریست و خندید.

 پیر زن ادامه داد:

- شب تا صبح پاهایم را می مالم. هر چه کهنه و پارچه می یابم در پاهایم می پیچم، اما از بد بدتر می شود. فکر می کنم درون استخوان هایم برف ریخته اند.

پیراهنش از پارچه های رنگارنگی ساخته شده بود و فکر می شد پارچه هایی که از هرجا به چنگ آورده به هم دوخته و پیراهن ساخته است.

ذوالفقار گفت:

- کو داکتر، کو شفاخانه؟! در ملک های خارج هفتة یک بار سرتا پا معاینه می شوي و دوا می دهندت. این جا به سال ها داکتر را نمی بینی. بعضی از ما شاید در عمر خود هم یک بار نزد داکتر نرفته باشد. حالا کسی چی  مي داند كه چی مرض هايي در وجود ما کهنه شده اند.

سخی گفت:

-رحم خدا گفت که کمر درد بود، روزی رفته بود کابل، یک طالب با شلاق کوفته بود به کمرش که چرا نماز خواندن به مسجد نمی روی، گفت که بعد از خوردن آن شلاق ها دردش آرام شد.

همه خندیدند.

 پیر زن گفت:

- پس بروم پیش طالب و ملا که مرا قمچین بزند که خوب شوم، مرا می زنند؟

حاجی صفدر گفت:

- زن ها را بیشتر می زنند.

موقع خدا حافظی رمضان پکش را گم کرد. با یکی سه بار خدا حافظی کرد و با دیگري هیچ نکرد. زیاد طول نکشید که رمضان با چهار خر و پنج تا آدم راه افتاد. رمضان به محمد علی گفت که خرها را در ولسوالی نزد عوض می گذارد. کسانی که برای و داع جمع شده بودند درون لباس های شان فشرده مي شدند. عده یی با حسرت و کسانی با بی نوایی به آن ها می نگریستند که درون رود خشکی راه افتادند وپشت هم لام کشیدند.

رمضان با قدم هایي که فکر می شد کف کرمچ هایش چسپناكند راه می زد. خوب که دور شد، ایستاد و به قریه نظر انداخت.

زند گی درون قریه به خواب رفته بود. رمضان به سخی گفت:

- فکر می کنم که بر قریه نمک پاشیده اند.

و چنان ترش شد که تمام چین های صورتش بی جا شدند.

موسی از سر خری که نشسته بود بر راضیه صدا زد:

- پیش شدم!

و خندید

راضیه بر خر دیگر سرش را می خارید و موهای جرش را به باد و خاموشی سپرده بود.

رمضان صدا زد:

- شیطانی نکنید!

و خود جلو خر گلک را گرفت. به گلک گفت:

- خون جگر نباش، روزی دوباره می آييم. شاید زنده، شاید هم مرده!

گلک گفت:

- دل بد هستم.

و سرش را به شانة چپ انداخت.

رمضان گفت:

- اگر می خواهی بر گردیم؟

گلک گفت:

- نه.

خوب که پیش رفتند، خرها به وجد آمدند و راه خودشان را یافتند. درون درة خالی خرها و آدم ها سایه های شان را پیش انداخته بودند. صنوبر دماغش را با چادر گرفته بود و خود را آمادة یک سلسله حوادث تازه یی می ساخت که ممکن بود برایش اتفاق بیفتد.

 به رمضان گفت:

- اگر مردم، خاکم را بیگانه نکن و تا قریه برسان!

رمضان تیر سخنان صنوبر را از سر شانه اش رد کرد و گفت:

- یک ساعت بعد که به ولسوالی رسیدیم، مانده گی خود را می گیریم. بعد با عوض مشوره می کنیم که کجا باید برویم، کمپ مسلخ یا کویته؟ فکر می کنم هر دو راه به یک اندازه باشند. یک موتر کراء می کنیم. در هر دو جا کسانی هستند. در مسلخ کاکایم خان علی و در کویتة پاکستان آسیابان. کوچ بی زحمت نیست.

سخی با کلاهی که تقریباً نقش قالین افغانی را داشت با خر همقدم شد و در افکار دامنه داری فرو رفت. به زور ایمان پیش می رفت. بیخواب به نظر می رسید و به موسی قسمی می نگریست که اگر زیاد سر و صدا کند از خر پایينش می کند.

قریه در فاصله و سکوت گم می شد و نیم رخ آن از نظر می افتاد. کوه های بابا به آن ها دست تکان می دادند. قریه های دیگر خال خال در کنار دست راست شان در آغوش تسلیم، سکوت و آرزو افتاده بودند. رمضان لحظه یی هم به گلک نظر انداخت ولی از سخی پرسید:

- از کجا آب می آوردی؟

سخی گفت:

- از آن جا!

و انگشتش را به آخرین نقطة منظره یی که آن ها در طول دره می توانستند ببینند، گرفت.

گلک کج و راست شد. زمانی که آن ها به جایی رسیدند که دیگر از قریه و آبادي دور بود، گلک از پشت خر عق زد، کف سپید رنگی از دهانش بیرون افتاد و شکمش را با دو دست گرفت.

رمضان فریاد زد:

- خود را استوار بگیر!

اما نشد. رمضان دست انداخت و گلک را محکم گرفت. سخی و رمضان او را از سر خر پایین کردند و در کنار راه نشاندند. گلک با چشمان بیحال به آن ها نگاه کرد و گفت:

- خوب می شوم. دلم را درد گرفت.

رمضان بازوی گلک را رها کرد و به طرف صنوبر رفت. صنوبر خود پایین شد و با سراسیمه گی نول چایجوش روسی را به دهان گلک گذاشت. گلک که آب نوشید کمی سرحال آمد. رمضان به خرها فهماند که باید انتظار بكشند. کمی هم از آن ها دور شد و به صنوبر گفت:

- باید آهسته آهسته راه بیفتیم.

با اتفاق هم دوباره راهی شدند. یكان پیاده و سواری كه از دور مي آمد بي سخن از کنار شان رد می شد. خرها کوچ رمضان را چابک و جلد می کشیدند و گاهی هم رمضان را پای بجلک می دادند. رمضان به شخص خاک آلود و خسته یی خیره شد که یکه و تنها از طرف بازار "سنگ تخت" می آمد. به آن ها که نزدیک شد دل رمضان طاقت نکرد. خرها را ایستاند و مثل یک بوزینه سوی آن مرد رفت. در فاصلة ده قدمی با صدایی که گویی آخرین رمقش با آن يك جا بود پرسید:

- های برادر! تو از لاری های کمکی گندم ملل متحد خبر نداری؟ کدام لاری پر از گندم را دیدی که به این طرف ها بیاید؟

 مرد عابر بي آن كه بایستد پاسخ داد:

- نه.   

پایان

1385

|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« خالد نویسا »