پیرمردی که از برای خرش گریست
عصر یک روز گرم تابستان، پیرمردی با خرش از یک جادهء سنگلاخ می گذشت. برپشت حیوان یک زن جوان حامله نشسته بود و دو کودکش را پس و پیش نشانیده بود. دو طرف خورجین صندوق میوهء خشک و خریطهء بزرگ قروت نیز گذاشته شده بود.
پیرمرد دنبال خرو بچهء ده دوازده ساله یی که دو تا خروس زیر بغل داشت، راه افتاد بود. آنها سه میل راه دشوار را پیاده آمده بودند و می خواستند، از جنگ مسلحانه یی که در قریهء شان در گرفته بود، بگریزند.
پیرمرد که در راه رفتن می شلید با تمام قدرتش به زن نگاه کرد و گفت:
ـ تشنه استی؟
زن گفت:
ـ بچه ها تشنه استند.
پیرمرد دید، جایی که آنها قرار دارند زیاد از کاروان مردمان دیگر دور مانده است و چشمه و جویی نیست. کوههای دور مثل کنده های چدن حرارت و گرما را جذب کرده بودند و هرم داغ آن به هر طرف پخش می شد. پیرمرد دستی از خورجین سه دانه بادرنگ آبدار کشید و به دست بچه ها داد.
زن جوان آه کشید.
پیرمرد پرسید:
ـ چیزی است؟
زن لب و لنج کرد و توضیحی را که باید می داد، نداد.
از دور صدای انفجاری به گوش رسید. پیر مرد دانست، بلایی را که نمی خواست، برسرش آمده است، بعد از آن به یاد لگد یکی از شوریشان افتاد که مجبورش کرده بود قریه را ترک بگوید.
پیرمرد گفت:
ـ طاقت داشته باش. اگر همین طور برویم خفتن به شهر می رسیم.
زن دندانهایش را مثل اسپ نشان داد و تقریبأ گریست:
ـ دیگر نمی توانم، یک چیزی شور می خورد.
و شکمش را با دست گرفت.
پیرمرد ترسید و دستار چرکش را خوب به سرفرو برد. آسیمه به طرف راستش که تقریبأ به یک جزیره شبیه بود، نگریست. خطوط چهره اش به هم رفت. خر را ایستاند. زن پایین شد و روی سنگ بزرگ حاشیهء سرک نشست.
پیرمرد برای این که یقینش را زیاد کند، پرسید:
ـ هیچ نمی توانی؟
ـ نه.
پیرمرد به خاطری که آنها را نترساند، نگفت که شب را در راه خواهند ماند. به روی خر دست کشید. خر از آخرین قدرت اختیاری که برای خوبیش داشت کار گرفت و از جا تکان نخورد. خر خاکستری و قد پستی بود که گوشهای استواری نداشت.
بچهء خورد، که از خسته گی به مردن رسیده بود، فکر می کرد می روند به مهمانی.
مادرش پرسید؟
ـ می خوابی؟
بچه گفت:
ـ نه.
مادرش در باره، او به پیرمرد، که انتهای سرک را می دید، توضیح داد:
ـ پیشین که از خواب بیدار شد، فکر کرد که صبح است. پیرمرد به طرف آخر راهی که آمده بودند، می دید و تصور می کرد، طبیعت سکوتش از همین جا آغاز شده است، که ناگهان صدای توپخانه گمانش را منحرف کرد.
پیرمرد وارخطا به نظر می رسید. به طرف زن آمد و خواست حرف خوب و دقیقی ازش بشنود. از سیمای زن خواند که دیگر حاضر نیست برود. بعد به طرف خر رفت که با آنها راه زیادی آمده بود. دلش بود رویش را ماچ کند. چیزی در فکرش گشت مصمم شد بار را از پشت خر پایین بیاورد.
امیدی نداشت که به شهر برسند. دانست که راه از طرف قریهء آنها بند است و کسی نخواهد آمد. صندوق را به زمین گذاشت و خریطه را پهلویش تکیه داد. در وضع خر تغییری نیامد. دقایقی نگذشت که پیرمرد ناگهان از دور یک شیء متحرک دید که از انتهای راهی که آمده بودند نمایان شد. او مثل این که با معجزه یی رو به رو شده باشد، خشک و حیران به آن نگریست.
یک موتر میانهء باربری که به کاردستی اطفال دورهء ابتدایه شبیه بود، لق لقان نزدیک آمد. از عقبش گرد و غبار بر می خاست پوزش رو به بالا بود و تصور می شد، غول قدرتمند و بزرگی آن را از میان با مشت کوبیده است. زیاده از بیست مرد پیر و جوان مثل مگسهایی که به روی خون جمع شده باشند به میله بندی آن چسپیده بودند. پیرمرد آنقدر صبر کرد، تا موتر کاملأ نزدیک شد. بعد از آن رفت و دم موتر ایستاد. بچه ها نیز که نمی خواستند، آن شکار را به آسانی از دست بدهند، با پیرمرد راه را سد نمودند.
موتر که سرعتی نداشت زود از دم افتاد. از دریچهء آن راننده یی که رویش به بیل می ماند، فریاد زد:
ـ می خواهی خودکشی کنی؟
پیرمرد با بوتهایی که همه دنیا می دانست، خودش آن را پینه دوزی کرده، پیش رفت و گفت:
ـ عروسم حمل دارد، چیزی نزدیک است، باید هم به شهر برسانمش.
و بعد به کسانی نگریست که من دانست همهء آنها از قریه های مجاور اند و از جنگ گریخته اند. آنها به اندام موتر به گونه یی چسبیده بودند که کشتی شکسته هایی به پارچه های متلاشی شده یک کشتی بچسپند. راننده دفعتأ به رفت افتاده اما از دیگران رأی گیری کرد:
ـ چطور، جای می دهید؟
مردی که زخم سالدانه به صورتش جوش زده بود گفت:
ـ اگر جای ما را نمی گیرد، گپی نداریم. باید خودت برایش جا پیداکنی!
پیرمرد دید که درون موتر از صندوق، جوال و آدمها لبریز است.
راننده به پیرمرد گفت:
ـ انتظار بکش، شاید یکی دیگر بیاید.
پیرمرد دانست که عقب نخود سیاه می فرستندش. چشمانش از اشک برق زد، با صدای حکمی و خشمآلودی گفت:
ـ کسی هم پیدا می شود که یک مرد پیر و زن در حال زاء را سر راه رها کند؟ این بی غیرتیست.
راننده با چشم شکم زن را ور انداز کرد، اما تظاهر کرد که جای دیگری را می بیند.
پیرمرد با حالت برانگیخته یی گفت:
ـ پول هم می دهم.
راننده برآمد و به مردانی که در میله بند سر موتر نشسته بودند، نگریسته سرش را خاراند و خطاب به آنها گفت:
ـ دو صندوق را آن بالا با خود بگیرید!
و بدون این که منتظر عکس العملی باشد از عقب موتر صندوق و یک جوال سنگین را به کمک دو نفر بالاکرد.
شخصی که تقریبأ به زبان زرگری حرف می زد، اعتراض کرد و گپهایی زد که معنایش این بود:
ـ اوه؟ جای ما را گرفتی، چرا موتر در هرجا و برای هر کسی می ایستد؟
پیرمرد خطاب به آن شخص گفت:
ـ تو چرا پوست سگ را به رویت کشیده ای؟ می بینی که همه برابر روز محشر رنج و خسته گی کشیده ایم، هرکس خوش دارد که جان خود را از آتش بکشد!
درین گیرو دارجایی به عرض یک و بلندی سه صندوق خالی شد. زن با عجله در آمد و از عقب موتر سوار شد. جایش بد نبود، تنها احتمال سقوط صندوقها او را به وحشت انداخت. بچه ها به ترتیب لف ونشر، یعنی به اساس سن وقد در آمدند و چفت به هم ایستادند هریک بادرنگ نیم خورده یی در دست داشت.
زن نگاه کرد تا ببیند زن دیگری نیز در موتر است، یا نه؟ دانست که راننده سیت پیش رو را زن چیده است. کمی حواسش به جا شد. پیرمرد با عجله یی که تنها شیطان می توانست بکند رفت، صندوق و خریطه را آورد و مثل این که جادوگری کرد، آن را در جای دنج و ضیقی جا داد که یکبار کسی از موتر با استهزاء پرسید:
ـ خودت چطور می کنی، خرت را چی می کنی؟!
پیرمرد دفعتأ به یاد خر افتاد و به طرفش نگریست و از این که حیوان را با همهء زحمات و راهروی هایش از یاد برده بود، خجل شد. یکبار برقی به باریکی نک سوزن در کله اش دوید، معلوم میشد که با خود این طور اندیشید: "خر را چه کنم؟"
دیگران گفتند:
ـ خودت با خر بیا، می آیی؟
پیرمرد با کدستش محکم به دستگیرهء عقب چسپیده بود و بدنش به طرف خر متمایل شده بود.
راننده گفت:
ـ زود شو، اگر هلیکوپتر بیاید، پارچه های مانرا به هوا می کند!
پیرمرد پرسید:
ـ خر را چه کنم؟
بچه یی که چشمان سگیش را دقیقه یی از شکم زن نمی برداشت، با صدا پرسید:
دل داری خرت را هم سوار کنی؟
همه سبکخندی کردند. ولی پیرمرد از راننده با خوش باوری پرسید؟
ـ برای خرم جا نداری؟
موج خنده از عقب آغاز و به سرعت برق به همهء موتر منتشر شد. اما از یک دهاتی چه حرفهای انتظار خواهد رفت؟
مردی که به گونهء زرگری حرف می زد، بی مخاطب چند کلمه گپ زد که کس چیزی نفهمید.
راننده تا پیش زنخ پیرمرد پیش آمد و گفت:
ـ بنگ کشیده ای؟ این جا می بینی که نه کسی آن را می خرد و نه می برد.
پیرمرد دانست که راننده راست می گوید. صبح همان روز یکی پیدا شده بود که به هفتاد هزار افغانی بخردش، اما او نفروخته بود. حالا حتی کسی نبود که امانت نگاهش دارد و راننده که بر می گشت، با ملایمت گفت:
ـ این خر یار خوبم است، من با او ناجوانمردی نمی کنم. و دل داشت زن و بچه را دوباره پایین کند.
بچه یی که چشمان سگی داشت، گفت:
ـ پس خودت با خر راه بیفت و زن را بگو خودش برود.
دیگری صدا زد:
ـ همین جا رهایش کن، خر پیدا می شود، اما این عروس و نواسه هایت پیدا نخواهند شد.
یکی که شناخته نشد، گفت:
ـ سر زنده باشد، کلاه بسیار است. پس که برگردی یکتا خر از من بگیر.
در تمام این احوال خر از جایش تکان نخورد و فکر می شد، نتیجهء محاکمهء آنها را در باره خودش به غور گوش می دهد.
همه یکصدار گفتند که باید موتر راه بیفتد.
پیرمرد با درد گفت:
ـ اما... اما...
و رفت آهسته با دست حیوان را لمس کرد، لحظه یی دو دل ایستاد. باز به عروس و نواسه ها نگریست. به حالت اشباع شده و بی اراده پالان را از سرش برداشت و آورد به روی صندوق ها انداخت. خر برهنه و آمادهء جا گذاشتن شد. پیرمرد که اشک بر چشمانش شور انداخت، باز نزدیک حیوان رفت و با صدای جرو بمی، که بغض آن را به صدای تایپ ریکاردر کم برقی شبیه کرده بود، گفت:
ـ می فهمم که می میری!
راننده موتر را که صدای ناتراشیده یی از منخرینش برمی خاست، راه انداخت. پیرمرد هنوز پیش خرش ایستاده بود و سرگرم هزار نوع تصمیم بود. معلوم می شد که روح در جسمش مثل یک پای کوچک، در موزهء گشادی می لقد. مرتب به روی خر دست می کشید، که عروسش باز دندانها را مثل اسپ نشان داد و صدا زد:
ـ بلا را به پسش کن، دیگر بیا!
پیرمرد حیوان را رها کرد. دوید و دستگیر را چسبید. بعد هم نیم وجب جایی برای کفلش پیدا کرد، موتر که دور می شد، خر هنوز همان طور منتظر و با تمکین در حاشیهء جادهء سنگلاخ ایستاده بود. چشمانش را که از اندیشه پربود، رو به زمین گرفته بود و آهسته آهسته کوچک شده و از انظار گم می شد. پیرمرد که به طرفش نگریست، می دانست که بازهم نخواهند دید. یکبار حوادث جدید با خاطرات گذشته در کله اش مثل باد در باد حل شد. نخست اشک در چشمانش جوشید و بعد به گریه افتاد.
یکی به دلداری پیرمرد صدا زد:
ـ چیزی نیست، آدمها که می میرند، خر چه باشد؟
پیرمرد گفت:
ـ تمام عمرش را بامن گذشتانده بود. مثل دو رفیق بودیم.
بچه یی که چشمهای سگی داشت، گفت:
ـ از سر کاریز می آیی؟
ـ ها! یک سر و یک گوش برآمدیم. گوساله ها را فروخته بودم. جنگ شد. می گویند که در حکومت حصه می خواهند. و با دو دست چنان به میله های آهنی چسبیده بود که فکر می شد دستانش یخ بسته است.
بچه باز سوال کرد:
ـ حالا می خواهی چه بکنی؟
ـ می روم خانهء خواهرزاده ام، این دو خروس، قروت و میوهء خشک را که بفروشم، شاید که یکی دو هفته را گذاره کنیم.
پیرمرد که گفت، آهسته به تاج دندانه دار خروس دست کشید.
بعد از یک ساعت، از خامه به یک سرک ماهی پشت داخل شدند، یک جیپ در طول راه چپه شده و سگی زیرش نشسته بود.
نواسهء بزرگ پیرمرد که از فرط کثافت و چرک رویش کبره بسته بود، به طرف سگ دیده گفت:
ـ امروز جنگ بعد از ساعت دو شروع شد.
او سرش را ماشین صفرزده بود و با این رنگ خودش ترتیبی داشت. او فکر می کرد که همه به حرفش گوش دادند. اما کوچکترین بچه، که عقلش رسیده بود مثل همه با درنگش را با شتاب نخورد، تازه به چک زدن نیمی آن شروع کرد و با این کار برادرانش را سوز می داد.
با ان که در داخل موتر جای سوزن انداختن نبود، با هر تکانی که می خورد، پیرمرد و نواده هایش مثل سنگچل ها در یکی قوطی خالی می پریدند. پیرمرد تازه متوجه شد که یک جوان کاکلی در کنار صندوقها در ته موتر چسبیده است و از ترس این که راننده پایینش نکند، در حالی که خسمال شده است، صدایش را نمی کشد، اما به نظر می رسید که کمی ابله است، زیرا یک سوال را دوبار یی در پی از پیرمرد پرسید:
بچه ات کجاست، بچه ات کجاست؟
ـ مرد. سرماین برآمد.
جوان کاکلی با استفهام به طرف شکم زن نگریست.
پیرمرد از واری نگاههای او چیزی درک کرد و برای این که به سوال بی ادبانه یی که در دل جوان گذشته بود پاسخی بدهد، با صدای بلند گفت:
ـ سه ماه می شود که مرده است.
جوان کاکلی چشمانش را پایین انداخت.
موتر شامگاهان نزدیک یک چشمه، در شیبی که به شهر می انجامید، ایستاد. همه پایین شدند. و به چشمه یی که آب صاف و سرد داشت، هجوم بردند. به صورت ناگهانی از سرگردنه دو نفر مسلح حکومتی از غرفه یی که از سنگ و چوب ساخته شده بود، برآمدند. یکیش که به درازی سایهء عصرش بود با تفنگی آمادهء آتش به آنها نزدیک شد. صندوقها، بسته ها و جوالها را تفتیش کرد و بعدأ داد زد:
ـ زود سوار شوید و بروید!
کسی توجهی نکرد.
مرد مسلح باز صدا زد:
ـ مگر شتر استید که این قدر آب می خورید؟
و برگشت. مرد مسلح دومی برنگشت. پیش آمد، خاک آلود و خسته بود و به زودی معلوم شد که بی عرضه تر از آن دیگرش است، لگدی به طرف همه انداخت و آنها را مبجبور کرد، راه بیفتند.
موتر راه افتاد و همه دوباره به جاهای خود چسبیدند. هنگامی که از شیب پایین می شدند، یکی دو باره قضیهء خر را به پیرمرد یادآوری کرد.
ـ اگر کسی بیابدش، زنده خواهد ماند.
پیرمرد مثل این که از قبل برای این سوال پاسخی داشت گفت:
ـ نه، دیگر کسی نمانده، گمان نمی کنم کسی به زودی از آن راه بیاید. باز یک خر را چه کنند؟
و منظره یی که در مخیله اش گشته بود، تعریف کرد:
ـ شاید تا چند دقیقه یی همان طور ایستاده بماند و فکر کند که من هی می کنمش، بعد از آن بوی خارهای سبز به دماغش بخورد و به طرف آنها برود. یک خر تنها، در جایی که مردم و آبادی نباشد چه کند؟ می رود رو به بالا یا به پایین. یکبار پایش به روی ماینی که در زمین گور است می خورد و به هوا می پرد و پارچه پارچه می شود.
پیرمرد دوباره توجه همه را جلب کرد بود و میل داشت توضیح بدهد که چگونه دندانهای زهری قضا به تن خرش فرو خواهد رفت. اشک از چشمانش سرازیر شد، باز به گریه افتاد و گفت:
ـ هاها! شما نمی فهمید که یک خر بی آزار چه چیز خوبیست. ما باهم کار می کردیم و مثل دو دوست بودیم . حالا جایی از زمین می سوزد که رویش آتش باشد. شما نمی فهمید، که وقتی دو دوست قدیمی از هم جدا می شوند و هیچ وقت یکدیگر را نمی بینند، چقدر درد دارد...
شام که پخته شد، موتر در میدان بزرگی توقف کرد. پیرمرد با عروس و بچه ها پایین شده آهسته آهسته به طرف زمین های لامزروعی که به یک رشته خانه های کلوخی می انجامید، راه افتادند.
پایان
