"يزدان اين سرزمين را از دشمن،
از خشكسالي و از دروغ نگه دارد."
از دعاي داريوش كبير
رمضان از خواب پريد و با سراسيمه گي بر لبة چپركت نشست. پاهايش را بر كرمچ هايش گذاشت و به صداي شرشري گوش داد كه از آن سوي ارسي مي آمد. چنان كه فكر مي شد گوش به صداي طوفاني گرفته است، پرسيد:
- صنوبر، باران مي بارد؟!
صنوبر با پيراهن كمرچين گلدار از كاهدان كوچك سركشيد و خنديد:
- باران نمي بارد، موسي مي شاشد !
رمضان به گونه يي كه فكر مي شد آروغ مي كشد گفت:
- فكر كردم كه باران مي بارد. نه، اصلاً خوابش را مي ديدم.
چشم هايش را ماليد و سرش را با دستانش فشرد.
آن طرف، پشت ديوار خام موسي جست زد و بند تنبانش را گره انداخت.
رمضان فاژه كشيد و پشت گردنش را خاريد؛ درنگي كرد و حشره يي را كه گير آورده بود بي آن كه نظري بهش بيندازد در ميان دو انگشت ماليد و دورش انداخت. كرمچ هايش را به پا كرد. لنگة راستش نو تر از لنگة چپش بود، تنها دو پينه داشت و بند هم داشت. رمضان هوا را در دهانش حبس كرد. گونه هايش پنديدند؛ مثل اين كه پر از آرد باشد، پيراهنش را با دست تكاند و برخاست. دستمال چهار خانة نخي اش را از ميخ ديوار گرفت. به چپركت كهنة سربازي كه هيچ كس دليل و تاريخ موجوديتش را در آن خانه نمي دانست، نگريست كه يك حصة اتاق نيمه تاريك را پر كرده بود و فنر هايش اشتهاي زيادي به پريدن داشتند. چپركت در برابر هيچ كس تبعيضي نداشت و در وقت نشستن هر كس جريق جريق يكساني مي كرد. رمضان خالي از آرزو و خيال به بيرون نگريست. كنج گليم خانة نشيمن را ديد كه سوخته بود. اين آخرين تغييري بود كه در آن خانه رخ داده بود. موسي پشت ارسي شاشيده بود. رمضان ديد كه زمين تشنه آن را جذب كرده است. به لكة آن كه به شكل يك خوابيدۀ يك تمساح بود، نگريست.
- تومي خوابي اما فكر نمي كني كه چي بايد كنيم.
صداي صنوبر از كاهدان خالي مي آمد.
رمضان بدون اين كه عصباني شود پاسخ داد:
- قال مقال نكن! اينك مي روم پيش آسيابان. ببينم كه غله دارد يا نه؟ اگر هم داشته باشد خدا مي داند كه مي دهد يا نه؟ پسان معلوم مي شود.
صنوبرگفت:
- اگر نداد چطور مي كني؟
- فكر نكن! يك سيب را كه بالا بيندازي تا كه به زمين مي رسد چي كه نمي شود.
رمضان گفت، دست هايش را به هم پيچاند؛ جيم شد و يكتا بند كرمچش را بست.
صنوبر به اتاق خالي آمد، جايي كه رمضان در آن جا به خواب بعد از چاشت تابستاني مي رفت. اتاق تير هاي لاغر و كجي داشت كه دودسياهشان كرده بود. تار هاي زياد عنكبوت كه اسباب بازي موسي بود جا جايي آويزان مانده بودند.
صنوبر در كنج اتاق نشيمن بر تشك نازكي نشست و دانه هايي كه يافته بود پيش يگانه ماكيان خانه ريخت. رمضان با ستايش به صنوبر نگريست و گفت:
- از كجا كردي؟
صنوبر گفت:
- از ديشب مانده بود.
ماكيان لم لم آمد و دانه ها را چيد.
رمضان گفت:
- شايد هم آسيابان گندم قرض بدهد. خودش مي فهمد كه بالاخره لاري هاي كمك ملل متحد مي رسند؛ مي آيند.
صنوبر گفت:
- نمي آيند. به ولسوالي كه نيامدند، به اين جا هم نمي آيند. آن ها غله را به جاهايي مي برند كه درست راه موتر رو داشته باشند.
رمضان رويش را به طرف تنة چنار هايي گرفت كه در آن دور دستها از كمر قلم شده بودند. قرية "سياه خارك" در خواب فرو رفته بود. كمي دور تر زمين هايي خشك به چشم مي خوردند، زمين هايي كه به چند كوه تشنه مي انجاميد:
- اگر روزگار همين طور دوام بياورد ديگر بلاي آن طرفش معلوم نيست.
رمضان گفت، رفت و عقب زنش ايستاد. كرمچ هايش غژ غژ صدا مي دادند.
صنوبر تا آخر نك زدن ماكيان را نگريست و بعد از آن با زور يك بيمار، كه درد پا داشته باشد، از جا بلند شد و گفت:
- من كه مي گويم برويم كمپ. در آن جا خيمه مي دهند و نان هم مي دهند. اين قدر مخلوق خدا كه مي روند قبول مي شوند. آب و دانه مي دهند....
رمضان دور خورد و با عصبانيت عمدي ادعاي زنش را كور كرد:
- مي روي كمپ؟! در آن جا مي روي و پشت يك سنگ مي نشيني. همه مي توانند ترا ببينند. شب مي خوابي، دست همسايه به جانت مي رسد. سرفه كه كني همه خبر مي شوند. بز و ماكيانت را مي دزدند. آن جا مثل اين جا نيست كه همه از خود باشند. مثل كشتي نوح است. چيز هايي ببيني كه در هيچ كتاب نباشد.
صنوبر سيخكي را در چادر گلدارش فرو برد، آن را در موهايش قفل كرد و با لحن راز ناكي گفت:
- پس در اين قيامت سرا چطور مي شود؟ گُلك مي زايد.
رمضان قيافه يي گرفت كه تصور مي شد به فكر عروسش و آن شكم بالا آمده اش افتاد. چنان قيافه اش مضطرب شد كه اگر مي توانست خود را ببيند، وحشت مي كرد. ترش شد و چيزي نگفت. كلاه گرد مهره دوزي اش را از ميخ روي ديوار گرفت و از پهلوي ماكيان رد شد. آهسته از راه عقبي كه دروازه نداشت به يك قطعه زمين پر از آفتاب و خشك قدم گذاشت. نور تيزي چشم هايش را آزرد و تازه متوجه شد كه عرقش بوي تن گاو هايي را مي دهد كه همه اش يكي پي ديگر مرده بودند. چند قدم كه رفت روگشتاندو پرسيد:
- سخي كجاست؟
يك كومه صداي خسته از غار دروازه خارج شد و به روي رمضان خورد:
- رفته خر آسيابان را برده كه از نزديك ولسوالي آب بياورد.
گُلك بود كه بعد از حرف هايش از دروازه بر آمد. پيراهن كمرچين گلابي با گل هاي سبز بر تنش بود. پاهايش در بوت هاي پلاستيكي خيلي بچه گانه به نظر مي رسيدند.
رمضان از نگاه كردن به شكم عروسش حذر كرد و به افق نگريست، بعد به كوه ها نظر كرد. سخي به آن دور ها، نزديك ولسوالي رفته بود كه آب بياورد. دلش به سخي سوخت، دلش به خر هم سوخت. سايه اش را پيش انداخت و از ميان دو چهارديواري نيمه ويران و يك رشته خانه هاي خالي يك طبقه گذشت. كساني كه كوچيده بودند، تير خانه ها و ارسي هاي شان را نيز برده بودند. در ميان اين ويرانه آثار باقيماندة بازار كوچك قريه را نيز ديد. موسي به رمضان مي گفت كه شبانه از اين چهار ديواري ها و خرابه ها آواز جن به گوشش مي رسد. رمضان در پاسخ مي گفت كه جن با انسان هاي فقير كاري ندارد.
رمضان همان طور كه پيش مي رفت. شخصي را ديد كه در ساية ديواري زنجير بايسكلش را مي انداخت. بي محابا صدا زد:
- رحم خدا، چي مي كني؟!
رحم خدا با يك چشم به رمضان نگريست و بيني اش را چين داد. نك دستمال نخي سرشانه اش را با دندان گرفته بود.
رمضان سلام داد و تير شد، اما قدم هايش از سرعت افتاد. ايستاد و دوباره به عقب برگشت.
رحم خدا كه دانسته بود، رمضان در دلش گپي دارد قد راست كرد و منتظر ماند.
رمضان تا زماني كه صداي غژ غژ كرمچ هايش خاموش نشد به حرف نيامد. بعد از آن گفت:
- آخر گپ مردم را قبول كردي يا نه؟
رحم خدا پرسيد:
- كدام گپ را؟
رمضان گفت:
- اين كه بروي و كلاشنيكوف و هر بلايي كه داري ببري و به حكومت بدهي!
رحم خدا گفت:
- نه. نمي دهم.
رمضان با قهر گفت:
- سر زوري نكن. از خرشيطان پايين بيا! مي فهمي كه مثل نكيرومنكر روزي نازل خواهند شد. خدا شاهد است كه تو مي خواهي هم خود را به كشتن برابر كني و هم ما را!
رحم خدا به گونه يي كه از اين حرف ها زياد شنيده است گفت:
- اگر شما راپور مرا ندهيد، طالب ها نمي فهمند كه من كلاشنيكوف دارم. از بي ايماني تنبان هاي تان را تر كرده ايد.
رمضان گفت:
- اصلاً در اين قريه كه خدا هم آن را از ياد برده باكه دشمني داري؟ بهانه به دست آن ها نده. حالا كه شفيع مادركش هم نيست كه ازش بترسي.
رحم خدا كه بايسكلش آمادة سواري شده بود با نرمي از رمضان فاصله گرفت و گفت:
- نترس! اگر بخواهند من و ترا بكشند بدون اين گپ ها هم مي كشند.
و به آهسته گي چند بار پايك زد، سوار بايسكلش شد و به طرف ولسوالي راه افتاد. چند تا سنگريزه از زير تاير هاي بايسكلش به اطراف پريدند.
رمضان آخرين گپ هايش را در قالب نصيحت به رحم خدا ارسال كرد:
- از ما گفتن بود. باقي را خودت مي داني. اما بچه جان! كسي شكم خود را با شاخ گاو به جنگ نمي اندازد.
رحم خدا چيزي نگفت. زيرا هندل بايسكلش لق مي خورد و ممكن بود از سرعت بيفتد.
