رمضان دروازة خانة آسيابان را شور داد و آن را باز كرد. به روي دروازه تخته هايي به شكل چليپا ميخ شده بود. رمضان به خانة آسيابان داخل شد. بچه يي كه فكر مي شد موهايش را گاوي ليسيده است به وي سلام داد. رمضان پشت سر بچه، آسيابان را ديد كه كاردي را بر سنگ گردي تيز مي كرد. با ديدن رمضان از جا بر خاست، لبخندي زد و به چند تار ريش زنخش دست كشيد.
رمضان به صنوبر گفته بود كه هرگز موفق نشده است آسيابان را بدون كلاه ببيند. وي در خواب و بيداري كلاه مهره دوزيي بر سر داشت.كله و كلاهش مثل قلم و سرپوشش لازم و ملزوم هم بودند.
رمضان لب هاي داغمه بسته اش را به رسم سلام به حركت در آورد.
آسيابان گفت:
- بيا!
و او را به ساية سقف اتاقي برد كه نيم ديوارش از پخسه ساخته شده بود. رمضان كرمچ هايش را كشيد و به روي گليمي نشست كه خط هايش در ميان چرك و سياهي تقريباً محو شده بود. آسيابان رو به روي رمضان نشست.
رمضان گفت:
- از لاري هاي كمكي خبري نداري؟ لاري هاي آرد و گندم را مي گويم.
آسيابان جواب داد:
- نه. هيچ خبر ندارم.
رمضان گفت:
- شايد بيايند. آن ها مي فهمند كه سخت گير مانده ايم. مي فهمند كه ما نمي توانيم تفنگ بگيريم و دله دزدي كنيم. در هر خانه يك درجن جغله بچه گرسنه اند. چند تا ماده گاو داشتيم كه از دست رفت. ديگر خشكسالي هاي پشت در پشت ما را كن فيكون كرده است. قريه بي آب و جز غاله شده، مي بيني كه در اين جا غير از من و تو و دو و سه خانوادة ديگر كسي باقي نمانده است، رفتند و همه تخم زمين شدند. نه آبي و نه للمي. چي كار كنيم؟ گندم ها سوختند؛ پوك بر آمدند. حالا بايد لاري هاي ملل متحد از كابل يا پاكستان حركت كرده باشند.
آسيابان كمك كرد كه درد دل رمضان را مرتب كند. گفت:
- آن ها شايد نفهمند كه ما گرسنه ايم. اگر غلة كمكي برسد تا دو و سه ماه ديگر مي توانيم بند تنبان خود را در برابر مرگ محكم كنيم. در غير آن يا الله و يا نصيب.
رمضان گفت:
- آخر زمان است. آدم چيز هايي مي بيند كه توبه كار مي شود. بايد آيت الكرسي بخوانيم و ختم كنيم. پيش خدا چي سختي دارد؟ صبح از خواب برخيزي مي بيني كه دنيا را آب گرفته است. باران!
آسيابان مي ديد كه رمضان سر ذوق آمد و حتي كلمة باران را چنان شهوتناك ادا كرد كه دهانش آب افتاد. آسيابان به چشم هاي خرما گون رمضان نگريست و گفت:
- سخي هر روز يك بشكه آب به خانة ما مي آورد. چند فرسنگ راه مي زند. خدا خيرش بدهد.
رمضان گفت:
- والله خوبي از خودت است. تو خرت را مي دهي و او آب مي آورد. اگر ما زنده و مردة همديگر را جمع نكنيم، كه مي كند؟
رمضان در همين حال بانگ خروسي را شنيد كه به صداي بم يك هار مونيه شبيه بود. او در خانة آسيابان چيزي نمي ديد كه با خانة خودش فرقي داشته باشد، اما مي دانست كه آسيابان مقداري نا معلوم جواري و گندم ذخيره دارد كه مرز يك گونه گي ميان خانة او و آسيابان را مي شكند. رمضان كه مواظب بود لبخند ساخته گيش را فراموش نكند گفت:
- خوب، حالا نگفتي كه چطور آمدم پيشت!؟
آسيابان گفت:
- نه.
رمضان با حرص به سطل آب و گيلاسي كه پهلويش گذاشته شده بود، نگريست و شمرده شمرده گفت:
- والله ما كه همه يكي بدتر از ديگر اوراق اوراق و دست و دهان هستيم، اما دلم مي گويد كه لاري هاي كمكي رسيدني است. چند ماه پيش مثل هد هد آمدند. اصلاً هيچ كس باور نمي كرد كه بيايند. خارجي ها اين طرف ها بلدند. گفتنش خوب نيست در هر خانه پنج شش سر عائله، نام خدا همه شان سياهي لشكر، خانه نيست، كشتي نوح است. حالا اگر بگويم كه آمده ام يكي دو سير گندم اگر قرض بدهي تا قوتي شود. سرت بد نخورد. من خط مي دهم كه وقتي لاري هاي كمكي غله رسيدند پس مي دهمت.
مثل اين كه صداي رمضان راهش را كج كرد و به ديوار خورد. آسيابان جوابي نداد و با چشم هاي يك جسد به رمضان نگريست.
رمضان باز حرف هايش را تكرار كرد و معلوم مي شد كه آماده است تا ابد آن را براي آسيابان تكرار كند.
بالاخره آسيابان به حرف آمد و گفت:
- ببين! با حلوا گفتن دهان شيرين نمي شود. تو از كجا خط آورده اي كه كاروان غلة ملل متحد به اين جا مي رسد! تو يك عمر است كه دم موش در كندويت سفيد نمي شود، اما نيم مردم ده را در اين جا معطل كرده اي، به اميد اين كه لاري هاي آرد و روغن مي رسند.
رمضان با خجلت پاسخ داد:
- من خبر دارم.
و به طرف پسري ديد كه فكر مي شد موهايش را گاوي ليسيده بود. يگانه پسر آسيابان بود كه فتق داشت و مثل سخي از جاهاي دور آب آورده نمي توانست. رمضان افزود:
- تو مو سپيد و بزرگ ماهستي. به همه مي رسي. خودت مي فهمي كه دهان آدم پيش هر كس باز نمي شود. باز اين را هم مي فهمي كه ملك پدري آدم به بهشت نمي رسد. من مي گويم كه باش فردا چي مي شود. تا كه طاقت داريم بايد خانه و كاشانة خود را رها نكنيم. خانة خود آدم شيرين هست، باز اگر لاري ها نيامدند مجبور هستيم كاري كنيم. عروسم بار دار است، كم بغلي و راه دور و گرسنه گي از يك طرف، خشكسالي و بيحاصلي از طرف ديگر، حالا بگو كه من اين زن و اولاد را كجا كش كنم؟ما و شما در يك كشتي سوار هستيم. حالا دل دارم كه سخي را روان كنم ولسوالي. يك كارو باري بكند.
آسيابان به رمضان آن قدر وقت داد كه تمام حرف هايش را پاشيد و مصرف كرد.
اما بعد از پنج دقيقه بحث و سكوت رمضان با خريطه يي كه سه سير گندم داشت از خانة آسيابان بر آمد. آسيابان از عقب رمضان به راه خشك دره يي مي ديد كه چهار پنج ماه پيش از آن طريق چهار لاري پر از گندم و روغن به قريه داخل شده بودند. نام هاي رؤساي خانواده ها را يادداشت كرده بودند. با آن كه نماينده هاي قريه دغلي كرده و از حق هر كسي مي زدند، باز هم پيش هر خانه دو جوال گندم و دو قوطي روغن انداخته بودند. صاحبان لاري ها گفته بودند كه اگر خشكسالي دوام بيابد، زود زود خواهند آمد. لاري ها آن قدر پر از اميد و عشق بودند كه مردم به گرد شان طواف كرده بودند؛ مرغ هاي مريض و گوساله هاي باقيمانده را كشته و كباب آن را به راننده ها داده بودند. موسي كه از لاري هاچشم بر نمي داشت، حروف آبي رنگ دوكنار لاري هاي سفيد را به روي خاك نوشته بود.سه تا حرف انگليسي
بود: W.F.P. * اما حالا اميد در سينه ها منجمد مي شد. آسيابان مي دانست كه گذشتة شيرين بر نمي گردد، اما رمضان عقيده داشت كه آن ها روزي بر مي گردند.
رمضان خوشحال به خانه بازگشت. وقتي خريطه را از سر شانه به زمين گذاشت، صنوبر دويد كه دستاس را بياورد.
رمضان گفت:
- بگير! گرسنه گي مثل كك گزيده گيست. بعد از چند ساعت عود مي كند و مي خارد.
چند دانة گندم را از خريطه گرفت و پيش ماكيان انداخت. ماكيان با ديدن دانه ها اشتهاي كورش تحريك شد. به نظر مي رسيد كه هر اس داشت مرغ ديگري دانه ها را ازش بدزدد.
رمضان آب بيني اش را در كنجي افشاند و با آستين پيراهن دماغش را خشك كرد. آهسته و بي مخاطب گفت:
- فرق ميان ما و اين ماكيان در اين است كه اگر گرسنه گي برما زور بياورد مي توانيم او را بخوريم، اما اگر او از گرسنه گي بميرد نمي تواند ما را بخورد.