ديگر بود كه سخي برگشت. سه بشكه آب و كمي علف روي خر بار كرده بود. سه ساعت با خر رفته و آمده بود. در راه بسيار دم گرفته و با بچه ها حرف زده بود. بيني اش سرخ و چشم چپش كبود شده بود. گفت كه با يكي از بچه ها جنگ تن به تن كرده و اين كبودي و سرخي ارمغان جنگ است. اما با همه رنج و عذابي كه ديده بود موفق به كشيدن آب از ميان چندين نفر شده بود. قصه كرد كه يك دخترك نزديك بود زير پا شود و چاه فقط چند انگشت آب داشت. قصه كرد كه يكي با حيله گفت كه در دوچشمهء آن قريه آب جاري شده است. همه به طرف چشمه ها دويدند و معلوم شد كه دروغ گفته بود. سخي دلش را كه از گپ خالي كرد رفت و خر را با يك بشكه آب به آسيابان بر گرداند.
رمضان تاسي را گرفت و در آن از بشكه آب ريخت. آب صاف نبود. رمضان نشست، سرش را با دست چپ محكم گرفت و آهسته آهسته آب را تا ته سر كشيد، شكر گفت و تغاري را برداشت، در آن كمي آب ريخت و بردش و در ساية ديواري كه موسي هميشه آن جا مي شاشيد گذاشت. بز لاغر از جا بر خاست و به طرف تغار كبره بسته آمد و بدون معطلي آب نوشيد. ماكيان هم آمد و با حالتي كه نشان مي داد تشنه است به تغار نزديك شد، اما از كنار آن رد شد. ماكيان به رمضان نگريست، مثل كسي كه به كمرة عكاسي بنگرد. دور خورد و رفت. بز و ماكيان دو حيواني بودند كه براي رمضان باقي مانده بودند. آن ها با همديگر هيچ گپ و رازي نداشتند. تنها هنگامي كه چيزي در بز نعوظ مي كرد، ماكيان سرش را پايين مي انداخت و مي رفت روي رختخواب موسي و لبخند مي زد.
رمضان وقتي خواست به خانه در آيد مردي را ديد كه از كنج خانه اش رد مي شد. رمضان گردن كشيد و صدا زد.
- ذوالفقار، كجا مي روي؟
ذوالفقار برگشت و سلام داد. رمضان به سلام مردي كه رويش پر از داغ هاي چيچك بود عليك گفت. به ذوالفقار نگريست، به كسي كه فكر مي شد يك مشت ارزن در سوراخك هاي صورتش به خوبي جا مي شود. عينكي شبيه به عينك ولدينگ كار ها به چشم زده بود كه مي گفت چند سال پيش داكتري در كابل برايش داده است. سرا پا خاك آلود بود. رمضان به شست پاي او كه از پاره گي كالوشش سر زده بود نگريست.
ذوالفقار گفت:
- روز گارم بد است. عمو نزديك است بميرد.
رمضان خوب نشنيد و پرسيد:
- كه مي ميرد، حسين علي را مي گويي؟
ذوالفقار گفت:
- ها، چنگ مانده است و دردي مي كشد كه يا خدا. ازش خون جاري شده است.
رمضان با چشم هاي پر از وحشت به وي نگريست و با دودلي گفت:
- نه، گپي نيست. شايد چيز بادگين خورده، خوب مي شود.
و به ذوالفقار نزديك شد. باز صداي ذوالفقار را شنيد:
- نه، مي گويد كه روده اش پاره شده است. تو كه او را مي شناسي، آدم با حوصله يي است. اما حالا بي تابي مي كند.
رمضان با ذوالفقار راه افتاد كه عمو حسين علي را ببيند. غژ غژ كرمچ هايش با صداي شلپ شلپ كالوش هاي ذوالفقار در هم آميخت. رمضان طاقت نياورد و پرسيد:
- از غلة كمكي، از لاري ها خبري نداري؟
ذوالفقار گفت:
- والله راستش اين كه من آمدم از تو بشنوم.
رمضان گفت:
- نه، گپي نيست.
و دندان هايش را به هم فشرد. وقتي به خانة عمو حسين علي داخل شدند چشم رمضان در صحن حويلي به يك كوزة آب افتاد كه از آن آب كمي بر روي زمين سخت و تشنه راه كشيده بود و معلوم مي شد كسي كه به احتمال وضو كرده و يا چيزي را شسته بود، در استفاده از آب خيلي امساك كرده بود.
درون يك اتاق، كه بر پنجرة كوچكش پلاستيك چركي ميخ شده بود، پهلوي يك صندوق پهن وپست عمو حسين علي چنگ افتاده بود. رخسارش بيشتر از هر زماني زرد شده بود و رگ هاي دستش پنديده بودند. عمو حسين علي سرش را روي صندوق سبز رنگي تكيه داده و به بغل افتاده بود. يك تار سياه موهم در سر و رويش پيدا نمي شد.
رمضان همين كه داخل اتاق شد سرفه يي كرد تا حضور خود را نشان بدهد، اما تا كه ذوالفقار با صداي بلند نگفت كه رمضان به ديدنش آمده است، حسين علي تكاني نخورد. رمضان كرمچ هايش را كشيد و به روي گليمي نشست كه با گليم خانة خودش فرق چنداني نداشت.
- شفا باشد!
عمو حسين علي كه شنيد، به طرف روي رخ دار و بيني پخچ رمضان ديد. كوشش كرد كه بنشيند، اما نتوانست. همان طور زير پتو چنگ ماند.
- ما چي خدمت كنيم؟
حسين علي مجبور بود به گپ هاي رمضان جوابي بدهد، گفت:
- فكر مي كنم پيچ خوني هستم، يا اين كه چيزي در دلم كسر كرده است.
مضان براي اين كه همدردي كرده باشد گفت:
- مي فهمم كه شكمت درد دارد. اما شايد نافت رفته باشد. حتماً چيز سنگين و يا شايد كدام جوال يا مشگ را بلند كردره اي.
حسين علي با صداي ضعيفي گفت:
- عجيب آدمي كه تو را ديدم! براي يك آدم هفتاد هشتاد ساله اگر چيزي سنگين هم باشد وي بلند كرده نمي تواند. ما لقمه نداريم كه بلند كنيم، تو فكر مي كني كه جوال را بلند كرده ام.
رمضان از گفتة خود خجل شد و خيلي چانس آورد كه ذوالفقار خجلت او را نديد، ذوالفقار كه از اتاق خارج شده بود با يك گيلاس پلاستيكي آب برگشت و آن را به رمضان داد. رمضان گيلاس آب را تا آخر سر كشيد و حتي به داخل گيلاس نگريست تا يقين كند كه قطره يي در آن باقي نمانده است. گيلاس را كه به زمين مي گذارد گفت:
- اگر مي خواهي به ولايت مي بريمت، به شفاخانه.
عمو حسين علي كه دانست مخاطب رمضان است به آهسته گي و صداي ضعيف گفت:
- خود را كه باز مي كنم درد و پيچش دو برابر مي شود، اما وقتي چنگ مي مانم درد كم مي شود.
ذوالفقار گفت:
- طاقت داري روي مركب به بازار "سنگ تخت" بروي؟
عمو حسين علي مكثي كرد كه نشان مي داد با خود فاصلة زياد تا ولسوالي را مي سنجد. خيلي آهسته و درد آلود گفت:
- نه.
وچشم هاي قي كرده و بي فروغش را به طرف رمضان گرفت. سرفة خشك و پركشاله يي كرد كه رمضان با آن صدا آشنا بود. شمرده شمرده گفت:
- يك زمان در ارزگان نايب الحكومه يي بود. آمد و با نماينده ها گپ زد. من هم الله توكلي از طرف ولسوالي پيشش رفتم. همه ترسيده بوديم و فكر مي كرديم كه پشت ما جلب خواهد فرستاد. گفت كه چي ضرورت داريد؟ ما نمي فهميديم كه چي بخواهيم. نه شفاخانه، نه مكتب، نه سرك، هيچ چيز نخواستيم و گفتيم سر سلامتي تو و سرپوش مملكت را مي خواهيم. او رفت و ديگر تا امروز كسي از ما چيزي نپرسيد. ديگر تا امروز كسي به "سنگ تخت" و "سياه خارك" نيامد.
عمو حسين علي وقتي ديد كه اين بحث براي شنوندگانش جالب نيست بعد از آن كه دم خود را گرفت و سرفه يي كرد، گفت:
- هي! همين است ديگر. همة ما آمديم و مي رويم. تازه فهميدم كه چي كنم، مي بينم كه مي ميرم. همة ما دانه هاي يك تسبيح هستيم، يكي پشت ديگر انداخته مي شويم.
صدايش خيلي ضعيف شد.چنان كه فكر مي شد در خواب حرف مي زند.
ذوالفقار گفت:
- تب دارد، كمي هذيان مي گويد.
زني كه پوزش را با چادر گلداري پيچيده بود از روزنة اتاق پهلو به آن ها نگريست و گفت:
- همين حالا كمي گپ زد. اصلاً گپ نمي زد. همه اش مي ناليد.
زن دوباره ناپديد شد و رمضان تصميم گرفت كه آن جا را ترك كند. كرمچ هايش را به پا كرد و ديد كه چشم هاي عمو حسين علي بسته است. به اتفاق ذوالفقار بر آمد و قصه كرده رفتند و زير ساية ديواري نشستند.
رمضان گفت:
- نمي فهمم كه چي شدند. امروز من از آسيابان گندم قرض كردم. والله پيش خور شده ام. اگر از شانزده سير غله يي كه در شاخ گاو بند است، چهار و نيم سير آن را در قرض بدهم براي من مي ماند يازده و نيم سير، با اين غله بايد چند ماهي گذاره كنم.
ذوالفقار سنگريزه هايي را بر داشت و بدون اين كه به دردش بخورد دوباره آن ها را به زمين انداخت و در افكار و گپ هاي رمضان شريك شد:
- من شنيدم كه ملل متحد تنها به كمپ هاي مهاجرين كمك مي رساند. بايد يكي را روان كنيم به ولسوالي. ببينيم كه چي مي كنند. تاكه طفل گريه نكند، مادر سينه نمي دهدش. بايد براي شان بگوييم.
رمضان چشم تنگ به سنگلاخ و زمين هايي كه دو طرف يك جوي خشك افتاده بودند مي نگريست. چند ماه پيش چهار تا لاري از ميان آن زمين ها ظاهر شده بودند. وي چنان كه فكر مي شد با ديوار پشت سرش گپ مي زند، آرام گفت:
- خاتون مي گويد كه برويم به كمپ. من مي گويم كه نه، اصلاً آن جا هم دسترخوان حاتم طايي هموار نيست. آن جاهم يك جاي بي باز خواست است. باز چطور خانه و كاشانة خود را رها مي كني، مي تواني؟
ذوالفقار پرسيد:
- تو مي گويي كه غله را روان خواهند كرد؟ اما شايد هم هر روز نتواني كه حلواي سرخ بخوري.
رمضان با چين هاي زياد كنج چشم هايش متفكر به نظر مي رسيد.
ذوالفقار ادامه داد:
- من كه مي بينم از اين قاطر نسلي گرفته نمي شود. شايد مثل گاوهايمان تلف شويم. من و تو با چشم خود ديديم كه گاو ها اول آرام بودند، بعد از آن لاغر شدند و باز مردند.
رمضان به ساده گي يك كودك گفت:
- براي شان علف نرسيد.
ذوالفقار گفت:
- امروز شنيدم كه در باميان و سمنگان مردم علف مي خورند. هر كس كه كاري مي كند كمي علف مزد مي گيرد و آن را بين خود تقسيم مي كنند. ها! آن ها علف مي خورند.
رمضان حرف هاي ذوالفقار را شنيد. سرش را پايين انداخت و ترس آلود گفت:
- برويم ختم ابوالفضل كنيم و آيت الكرسي بخوانيم. خدا از سر گنا هان ما خواهد گذشت.
به ذوالفقار نگريست؛ به داغ هاي آبلة صورتش. چنان كه فكر مي شد از پس غربالي به او مي نگريست.
رمضان در همين موقع سخي را ديد كه به طرف آن ها آمد. از چپلك هاي پلاستيكي اش غبار پراگنده يي بر مي خاست؛ آمد و پهلوي پدرش نشست. بيني پنديده اش به مثل بيني ترومپت نواز ها شده بود. ديد كه دنيا عوض نشده است و حرف بر سر مائده است. راه آمده از طرف ولسوالي "سنگ تخت" مثل لب هاي رمضان خشك بود. هنوز كوه هاي وحشتزده از دور به دهكده مي نگريستند؛ جايي كه چند خانة كلوخي در شيبي هموار پهلوي "درة تلخك" افتاده بودند. چند قطعه زمين خشك و آفتاب زده كه يك زمان از گندم و سبزيجات حمل داشتند به خواب مرگ فرو رفته بودند و ساقه هاي خشك و نشكسته يي اين جا و آن جا مثل خار معلوم مي شدند. چند شيار خشك كه زماني از اثر سيلاب تشكيل شده بودند، غريب و منزوي به نظر مي رسيدند. سخي به اتفاق پدر و ذوالفقار به دره يي مي ديد كه روزي از آن راه لاري هاي گندم به قرية "سياه خارك" رسيده و باز دوباره خالي برگشته بودند. رمضان آن قدر به دره نگريست كه فكر مي شد بار اول بود كه آن جا را مي ديد. چشمش كه از آن
منظره سير شد به يكي دو درخت خشك چنار نظر انداخت كه در آن دور دست ها ايستاده بودند.
سخي براي اين كه گپي زده باشد بي رابطه و آهسته گفت:
- خارجي ها قسمي گپ مي زنند كه غير از خود شان كسي ديگر گپ آن ها را نمي فهمد.
هر سه گپ زدند و در آخر به اين نتيجه رسيدند كه اگر تا ابد اين جا بنشينند طبيعت پيش چشم شان تغيير نخواهد كرد. بر خاستند. در آخر سخي سنگي را به طرف غار خالي مورچه ها نشانه رفت.
رمضان نزديك شام به خانه رفت. در اتاقي كه چپركت سر بازي را گذاشته بود صنوبر با موسي پرخاش مي كرد. راضيه دختر يازده سالة رمضان مي خنديد و سرش را مي خاريد.
شب گُلك چند دانه كچالوي جوشانده و ماست آورد و صنوبر نان خشك را به همه تقسيم كرد. آن ها نان شان را در روشنايي مهتاب خوردند. رمضان در فكر عميقي فرو رفته بود و گاهي به طرف مگسي مي ديد كه روي ديواري كه موسي به آن تكيه داده بود راه مي رفت. رمضان بعد از نيم ساعت همه را رها كرد و رفت در اتاقكي به روي گليم خوابيد. از بالاي سرش بوي علف به دماغش خورد. در تاريكي و تنهايي غرق شده بود. هنوز صداي ذوالفقار در گوشش ولوله بر پا كرده بود: "در باميان و سمنگان مردم علف مي خورند... " غلتي زد. بوي علف پژمرده، كه سخي براي بز آورده
بود، او را با خود مشغول كرد. آهسته دستش را دراز كرد و چند تار علف بر داشت و در دهنش گذاشت. جويد، اما نتوانست قورتش دهد. چشم هايش برقي زدند. علف را تف كرد. چيزي در سينه اش مي پنديد. صبح كه از خواب برخاست به صنوبر قصه كرد كه شب خواب ديده است كه بز قاه قاه مي خندد و باز خواب ديده كه آسيابان را كشته است و جوال هايي پر از كلوخ را از بام به روي چند تا گاو مي پاشد.
