يك روز بعد از خواب ديدن رمضان، در صبح غم انگيزي كه آفتاب تازه نيش زده بود، صداي صنوبر كه رفته بود خارخسك هاي لب يك خشك رود را بچيند، در يك حصة قرية "سياه خارك" طنين انداخت.
- موتر ها، موتر ها آمدند. لاري ها!
سكوتي كه از شب به جا مانده بود يكباره چير شد. رمضان كه چرت مي زد مثل فنر از جا پريد و به گونه يي كه فكر مي شد استفراغ مي كند، خود را از دروازه بيرون انداخت. پايش به سنگي بند شد. روي زمين صاف پا گذاشت؛ قد بلندك كرد و به دور دست ها نگريست. از عقبش سخي خيز زده بر آمد. آثار كبودي چشمش هنوز باقي مانده بود، سركشيد و به دو موتر، كه لاري نبودند، از دور نگريست. از پشت وي راضيه بر آمد و صدا زد:
- گُلك برآ!
گُلك خواب آلود با شكمي كه زير پيراهن كمي پنديده بود بر آمد. موسي در خواب گران بود و هيچ خبر نشد. همه به انديشة اين كه از انتظار دلازاري رهايي يافته اند به درون "درهء تلخك" خيره شدند رمضان به دور دست ها مي ديد. از دور، جايي كه راه به سنگلاخ كم عرضي مي انجاميد دو موتر پك اپ را ديد كه راكبينش در سايه روشن زمين هاي خشك مثل اشباح به نظر مي رسيدند. رمضان ديد كه چند تن سفيد پوش و سياه پوش از موتر ها پياده شدند. رمضان به طرف شان دست بلند كرد و مثل در دريا افتاده گاني كه كشتي نجات ببينند فرياد زد:
- آن ها را ببينيد، به طرف ما مي آيند!
با صداي رمضان دروازة خانة آسيابان باز شد. آسيابان با پسرش كه فتق داشت بيرون بر آمد، پشت پسرش زن آسيابان كه پوزش را با چادر پوشانيده بود پا برهنه بر آمد. از طرف ديگر خشتمال از خانه اش بر آمد، كسي كه ادعا مي كرد نيمي از مردم ارزگان و دايكندي او را مي شناسند. وي چنان خشتمال باقي مانده بود كه تصور مي شد مثل آسيابان نامش در دهكده فراموش شده بود. شور و نوا به هر طرف پخش شد. از پانزده بيست خانة آن جا تقريباً همه بر آمدند و به گرد رمضان جمع شدند. خشتمال آمد و ريش ژوليده اش را قبضه كرده، چند گپي زد كه معلوم مي شد از بابت رسيدن موتر ها به همسايه گانش تبريك مي گويد. وي با دهاني كه آمادة خنديدن بود پيش آمد و مثل كوري كه حس شنوايي اش دو برابر مي شود به هر صدا سرش را بر مي گرداند و به هر پرسشي پاسخ مي داد.
پير مرداني كه از بام زندگي به نك ناوه رسيده بودند نيز از خانه بر آمدند يك زن سپيد چرده با شتابي كه در رسيدن به جمعيت نمود، دامنش در ميخ دروازه گير كرد و تا زانو جر خورد و مجبور شد كه دوباره بر گردد. ياسين با گوش هاي نك تيز سگيش از خانه برامد. دچار سر سام گرديد و چنان احساساتي شد كه فكر مي شد زير باران مي دود. دوبار دورا دور جمعيت دويد و بالاخره در كنجي ايستاد. رنگ لباس نسواريش بيروح بود. رمضان كه اولتر از همه بر آمده بود و بعد از زنش كاشف موتر ها شمرده مي شد خود را آماده مي ساخت كه به پرسش هاي پرشور همسايه گانش پاسخ بدهد. بچه هايي شروع كردند به هشپلك زدن و در حالي كه در فكر روزي نبودند،از سرور و هيجان بزرگان عقب نماندند.احساسات همه مشابه به احساسات كساني بود كه امريكا را كشف كردند.آسيابان كه لحظه يي كلاه از سر بر نمي داشت و گمان مي رفت كه همه مغز و عقلش درون همان كلاه است، بدون اين كه آن را بر دارد كمي پس و پيشش زد و سرش را خاريد. هيچ اتفاق نيفتاده بود كه رمضان وقتي نام آسيابان را بگيرد به ياد كلاهش هم نيفتد. در ميان جمع تنها كساني كه به چشم نمي خوردند عمو حسين علي و رحم خدا بودند.
اشباح دوباره به موتر ها سوار شدند و به سرعت به طرف قريه آمدند. هيچ كس نمي دانست كه چه واقع مي شود. يكي از ميان جمع گفت:
- اين ها لاري نيستند!
رمضان خواست با حرف زدن غير قطعي اش او را لحظه يي سر گرم كند. گفت:
- حالا مي آيند.
شور و غوغاي همه گان تا لحظه يي كه موتر ها با صد زحمت به آن ها نزديك نشدند از رمق نيفتاد، اما موتر ها در صد قدمي آن ها خيلي سرعت گرفتند و حتي جست زدند. همين كه موتر ها شيرجه زدند و ايستادند، ده دوازده مرد تفنگدار از كنج و كنار موتر ها جست زدند. با ديدن تفنگداران همه در پناه همديگر فرو رفتند. رمضان با تعجب نگريست كه تفنگداران آن ها را محاصره كرده اند. آهسته گفت:
- حكومتي هايند، طالب ها!
مردي كه از دور مي آمد صدا زد:
- شور نخوريد، اگر نه كشته مي شويد!
آمدند و آگاه شدند كه حس مقاومتي در آن ها وجود ندارد. اما زن ها رميدند. جوانتر ها به خانه ها گريختند و باقيمانده جا به جا نشستند و سرو روي خود را در چادرها شان پيچيدند. مرد هايي كه زند گي را دوست داشتند، كودكاني را در آغوش گرفتند و چند تني هم شروع كردند به جويدن ناخن هاي شان. چهار پنج تن از تفنگداران خانه هاي كسل را احاطه كردند. با آن كه لباس محلي به تن داشتند اما هر كه تفنگ داشته باشد هيبتناك مي شود. كودكاني هم در آن جمع بودند كه نه از اسلحة آن ها، بلكه از خودشان مي ترسيدند. در آن ميان زني هم پيدا شد كه آهسته به زن پهلويش گفت:
- چقدر آستين هاي شان دراز است. حق پاچه هاي شان را در آستين كرده اند.
اين سخنان را يكي از تفنگداران شنيد. اگر نمي شنيد به آستين هاي دراز و پاچه هاي برزدة خود نمي نگريست.
از ميان تفنگداران يكيش كه لاغر تر از ديگران و قيچ بود رو به جمعيت كرد، كلاشنيكوفش را با يك دست گرفت و قنداقش را به شكم خود چسپانيد.
زني از ميان جمع گفت:
- ما فكر كرديم كه آرد و روغن آورده ايد!
مرد تفنگدار با زبان خود گفت:
- همة تان دست يكديگر را از پشت ببنديد!
و خواست خود را قاطع نشان بدهد. چند لحظه با ترديد گذشت. مرد دوباره صدا زد:
- نمي كنيد؟
رمضان نخستين كسي بود كه دستانش را پشت سر گرفت و سخي را گفت كه با عرقپاكش آن را محكم ببندد. يكي ديگر هم پيدا شد و دست هاي سخي را با دستار خود بست. وقتي چند تن اين كار را كردند قضيه براي كودكان شكل تفريح و شوخي را گرفت. خصوصاً زماني كه مرد ها مجبور شدند تنبان هاي شان را در آورند و دست هاي همرديف خود را از پشت ببندند. دو نفر كه در آخر باقي ماندند، ريش سفيداني بودند كه خود شان مي دانستند باز و بسته بودن آن ها براي تفنگداران اهميتي ندارد، همان گونه با دست هاي باز پهلوي چند زن نشستند. كساني كه در خانه ها شان مانده بودند در حيرت بودند كه چه كنند. زن هايي هم در ميان جمع بودند كه شروع كردند به گريستن.
مرد قيچ دوباره به حرف آمد:
- ببينيد، مردم خوب باشيد. ما از ولايت آمده ايم. هر حرامزاده گي كه داشتيد، گذشت. فقط براي ما امر شده كه اسلحة تان را جمع كنيم. فكر نكنيد كه از چشم ما دور هستيد.
رمضان با احساس مسؤوليتي كه خود پنداشت صاحبش است گفت:
- كدام اسلحه؟! ما چيزي نداريم صاحب.
و با خود قبول كرد كه ديگر زماني فرا رسيده است كه بايد درون لباس هاي خود بلر زد.
مرد گفت:
- داريد. تفنگچه داريد. كلاشنيكوف و راكت انداز هم داريد!
زني بي اختيار گفت:
- ما نان نداريم، تفنگ كه بماند در جايش.
مرد دور خورد و يقين كرد كه در اين ميان تنها با رمضان به راحتي گپ زده مي تواند، گفت:
- هيچ كس خودش حاضر نمي شود سلاحش را بدهد؟
رمضان گفت:
- صاحب! كساني كه سلاح داشتند، گريخته اند.
زني بي اختيار صدا زد:
- ما تفنگ نداريم!
مرد تفنگدار وانمود كرد كه گپ تكراري مزه يي ندارد. رويش را به طرف رمضان گشتاند و با زور گفت:
- كجا گريخته اند؟ پيدايش كنيد.
رمضان ترسيد. دهانش چسپناك شد و دست و پاهايش بيگانه شدند. به اطراف نظر انداخت و گفت:
- خود تان مي فهميد كه گريخته اند. ظالم بقأ ندارد، جُل خود را جمع كردند و گريختند. تنها شفيع مادركش باقي مانده بود كه او هم گريخت.
و آهسته از كنج چشم به ميان جمعيت نظر انداخت و فهميد كه رحم خدا در ميان آن ها نيست.
مرد تفنگدار از طاقت افتاد. رفت و دستور داد كه نيمي از تفنگداران بروند و خانه ها را تلاشي كنند. پانزده دقيقه با دلهره و صبر گذشت. تلاشي خانه ها خيلي ساده بود. زيادي خانه ها در نداشتند و مال نداشتند و مخفيگاه هم نداشتند. بالاخره تفنگداران برگشتند و خيلي هم ناراضي بودند. يكيش گفت:
- كي تفنگچه دارد؟
هيچ كس پاسخي نداد. صداي گرية ترس آلود يك كودك بلند شد.
رمضان حرف تازه يي زد:
- ما از بي كفني زنده هستيم. چندين سال خشكسالي در ما رمق نمانده، مال و مواشي ما مردند. گندم پوك بر آمد، باز زمين سنگ شد، آب خوردن نداريم. حالا ما سلاح را چه كنيم، صاحب؟ حالا ما را اگر به خاطر يك دو تا دزد كه سلاحدار بودند و بي ناموسي كردند و گريختند قصاص مي كنيد. بسم الله!
تفنگدار قيچ به رمضان نگريست و با لحن يك و اعظ سر منبر گفت:
- خداوند از نتيجة اعمال خودتان اين طور مي كند. گناه مي كنيدو نماز نمي خوانيد كجاست پيش نماز و ملاي تان؟
خشتمال دل به دريا زد و گفت:
- پيش نماز ما را ماين پراند. ما خود هر يك ملا هستيم، حافظ قرآن هستيم.
فرمانده پيش آمد و پرسيد:
- ملا هستي؟ پس بگو كه نماز استسقأ چطور خوانده مي شود؟
خشتمال بند ماند. اما چيزي نگذشت كه چنان سيلي خورد كه از چشم هايش ستاره پريد.
مرد پس رفت. كمي كه دلش يخ شد گفت:
- نماز بخوانيد. زنا نكنيد، شراب نخوريد، توبه كنيد. خداوند باران را روان خواهد كرد.
شف دستارش را پشت سر انداخت و پرسيد:
- چرا همة تان جمع شده ايد؟
ياسين با ترس و لرز گفت:
- خيال كرديم كه آرد آورده ايد.
خيلي تكراري حرف زد. مرد قيچ گفت:
- اگر چوبكاري شويد، اعتراف مي كنيد.
كودكي كه كمي خاموش شده بود باز به گريه افتاد. يكي از تفنگداران به امر مرد قيچ سخي را كشيد و خواباندش. پاي راستش را محكم چسپيد و با چوبي بر كف پاهايش ضرب گرفت. كودكي كه به گريه افتاده بود خاموش شد. سخي صدا زد:
- ما تفنگ نداريم!
و انگشتان پاي راستش را شور مي داد. پاهايش چرك و خاك آلود بودند، تنها قسمتي از پاهايش كه با بند چپلك پوشيده مي شد، پاك به نظر مي رسيد.
صنوبر از ميان زن ها بر خاست و عذر آميز به رمضان گفت:
- برو يك كاري بكن!
رمضان بي اختيار پيش رفت و گفت:
- ملا صاحب! هر چه مي خواهيد، از من بخواهيد. من پدرش هستم. او گناه نكرده است.
مرد تفنگدار ضربة محكم ديگري به كف پاي سخي نواخت و به گونه يي كه حق دارد او را ببخشد پاهايش را رها كرد. اما دفعتاً گريبان رمضان را چسپيد و با نگاه هاي تيز درونش را دريد. صدا زد:
- ببريد اين جانور را در موتر بيندازيد!
رمضان هوشياري كرد و به طرف موتر دويد و خود را در عقب موتر پرتاب كرد. اشك در چشم هاي سخي پرده زد اما نمي توانست كف پاهايش را با دست هايش بگيرد. مرد قيچ گفت:
- در هر سوراخ و سمجي كه پنهان كرده ايد، پيدا خواهيد كرد.
و رو به موتر راه افتاد. تفنگداران همراه او نيز به عقبش رفتند و دوتني كه به بازوان رمضان محكم چسپيده بودند، او را به ياد گاوي انداخت كه يك روز از زير كارد گريخته بود. با آخرين قدرت صدا زد:
- صنوبر! كمي پول در جيب كرتي ام است. بگيرو بچه ها را گرسنه نگذار. در فكر من نباش!
موتر ها با گردو غبار چرخيدند و دور شدند.
دو مرد ريش سپيد بر خاستند و گره دست هاي ديگران را كه شل شده بود، باز كردند و تا كه موتر ها كاملاً دور شدند، همه آزاد گرديدند. زن ها شروع كردند به آه و ناله. آسيابان كه هيچي نگفته بود از شانة بچه اش گرفت و به طرف خانه رفت.
خشتمال با تني چند لحظه يي به ولوله افتاد. زن ها با مردان مسن از ترس و احساسات شان حرف زدند. آن ها مي پرسيدند كه چرا دست همه را بستند؟ و يكي گفت كه به راستي ترسيده بود. ذوالفقار گفت:
- غير از مرد قيچ كه طالب بود ديگرانش از همين منطقه بودند. يكي دوتايش را من مي شناسم، يك زمان در حزب پاسدار جهاد بودند. حالا با طالب ها يك جا شده اند!
در آن ميان تنها صنوبر بود كه با گريه صدا زد:
- رمضان را بردند!