تبليغاتX
.:: . ::.
.
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
پنج 85/12/20 18:31

 

«خوب است آدم درون بلا باشد كه بيرون بلا. همين كه خود را در موتر آن ها انداختم در دل با شما خدا حافظي كردم.دلم به راضيه و موسي نسوخت. گفتم بچه و ديوانه هيچ وقت در فكر روزي و مرگ نيستند، اما دلم به صنوبر و سخي سوخت. مي فهميدم كه آن ها مجبور مي شوند كه نان و آبي بسازند. از اختيار خود بر آمده بودم و در دست چند نفري بودم كه هم تفنگ داشتند و هم گپم را گوش نمي دادند. در اول همان نفر چپ چشم مرا چند دو و دشنام داد، اما زود كند شد. خوبيش در همين بود كه حوصلة زياد نداشت. حمله مي كرد، اما زود مانده مي شد. سيلي كه مي زد فكر مي كردم حالا پشتش مشت و لگد هم مي خورم، اما بي پير نمي زد. در موتر به يك بغل افتاده بودم. فكر مي كردم وقتي گاو و گوسپند را به كشتن مي برند همين طور به طرف دو پا ها مي بينند. نه اختيار آب و نه نان و نه نشست و نه برخاست. به طرف آن ديگر ها ديدم. نيم شان را شناختم. در دل گفتم پير تان را بگايم با شتر شتر هستيد و با مرغ مرغ.

تا ولسوالي هي در كنج موتر مي لقيدم. چي پنهان كنم، دست هايم بسته بودند و سخت در عذاب بودم. اگر دست هايم باز مي بودند، آن ها در تشويش مي شدند و زياد تر مرا عذاب مي كردند. اما آن قدر در فكرم نبودند، شايد به طرفم ديدند و فهميدند كه از آدمي اوراق اوراق شده يي مثل من كاري ساخته نيست. مردك قيچ به طرفم چشم كشيد و گفت:

- كيبل كه خوردي و در كانتينر افتادي باز خودت اقرار مي كني!

از همان جا فهميدم كه والله هنوز اصل كار در جاي خود است. با خود گفتم: "خود را براي گپ هايي كه هنوز آن طرفش هيچ معلوم نيست جمع و جور كن!" خدا شما را نشان ندهد، وقتي كه روز بد مي آيد، ساعت و دقيقه هم دراز تر مي شود. فكر كردم بعد از سه و نيم هفته رسيدم. دست هايم را خواب برده بود و سرم گيچ مي شد. اما بني آدم هم عجب چيزي است. در وقت سختي سخت تر مي شود. من نمي فهميدم كه اين قدر صبر را از كجا كردم. نزديك ولسوالي كه رسيديم گفتم حتماً دست و پايي به طرفم مي اندازند. من هم هوشيار جان خود بودم، فهميدم كه آن ها براي اين كه نشان بدهند شكاري كرده اند و براي نشان دادن كمال خود مرا يكي دو چپات مي زنند. من هم پيش از اين كه لت بخورم به تبع دل آن ها از موتر پايين شدم. چند تاي ديگر نزديك دهنة ولسوالي ايستاده بودند. مرا پيش انداختند به درون خانة حاجي محرم. شما كه مي فهميد بعد از گريختن او، خانه اش را ضبط كردند. من يكي دو بار به خانة حاجي رفته بودم وبلد بودم، اما همين كه در آمدم، فكر كردم در يك مرغانچه داخل شدم. نه آن اتاق هاي رنگ كرده را ديدم و نه آن روشني و پاكي را! يكي دو كانتينر سر خرنگ در بيرون گذاشته بودند كه فكر كردم زندان است، اما آن هايي كه از بازو هايم گرفته بودند مرا به طرف دهليزي تاريك بردند و بعد از آن در اتاقكي انداختند كه خدا شما را نگه كند. نه نور داشت و نه هوا. دروازه را بستند و رفتند. فهميدم كه پشت دروازه يكي را ايستاده كرده اند. غير از من كس ديگري آن جا نبود. بني آدم هم عجيب چيزي است! يك دفعه دلم شد كه اگر يك دهان نسوار مي بود خوب مي شد. شما كه مي فهميد من نسوار را بس كرده ام. پسان خود را ملامت كردم كه شيطان در دلت انگولك مي كند و تو هم قبول مي كني. باش كه چي مي شود؟ كمي مانده گيم را گرفتم، بعد از چند دقيقه دروازه را گشودند و مرا كشيدند، دست هايم را باز كردند. يكيش گفت كه به طرف ديوار پهلوي كانتينر بروم. پيش كه رفتم والله چي پنهان كنم، ترسيدم. گفتم اي تن غافل يك بار و يك باره ترا نكشند.به ديوار كه رسيدم، ديدم كه جايي گوشه است. از پشت سر صدايي شنيدم كه گفت بنشين و خود را خالي كن» در بيخ ديوار نشستم. اصلاً آدم كه بترسد، بند مي شود. باز مرا به اتاق بردند. در آن جا يك لحاف چرك وژنده بود و يك قطعة دراز از يك كارتن كاغذي. يك دانه كوزة گلي خورد هم بود كه نفهميدم آبش براي طهارت است يا خوردن. راستش كُل چيز از يادم رفته بود. نه تشنه بودم و نه گرسنه. يكان دفعه به يادم مي آمد كه موسي و راضيه گرسنه اند. اولاد داري بد چيزي است. خوب، يادم نرود كه در دو ساعت هيچ گپي نشد. دو ساعت بعد در دهليز قال مقال شد، گوشم را كه تيز كردم، فهميدم كه كسي را مي زنند. تيز كه شنيدم فهميدم كه بچة پانزده شانزده ساله يي را آورده اند. در سر راه جنجال كرده بودند، طالب ها گفته بودند كه چرا ريشت را تراشيده اي. بچه گفته بود كه كوسه هستم. آزارش كه داده بودند بچه هم عاصي و كفري شده بود كه اگر مرد هستيد مردم را نان بدهيد. يكي از آن ها گفته بود كه رزق را از خدا نمي خواهي از ما مي خواهي؟ بزن كه نمي زني. قسمي زده بودندش كه از الله گفتن مانده بود. گفتند بايد به ولايت روانش كنند. من خود را جمع وجور كردم. هنوز هيچي نديده بودم. تا شام همان روز گپي نشد. گفتم والله اگر جغه ات به آسمان بخورد از اين جا نمي بر آيي. شام كه پخته شد، يكي آمد و صدا زد "بندي!" گفتم "ها!" دروازه را باز كرد و تفنگش را به طرفم گرفته پس پس رفت. كمي تاريكي بود. گفت "برآ!" برخاستم و به دهليز كه بر آمدم، چشمم قسمي سياهي رفت كه يا خدا. گرسنه بودم. خيال كردم كه مي برندم به نماز جماعت، اما آن طور نبود. مرا بردند به اتاق آخر، دست چپ. نفر پشت سرم گفت كه بروم پيش طالب كلان. كرمچ هايم را كشيدم. در آمدم و سلام كردم. گليم نوي هموار بود و چند تا تُشك هم بود. در يك كنج اتاق يك آدم با شكم بر آمده و ريش حنا كرده نشسته بود. فهميدم كه به ولسوالي دير پا نيامده است. گيسو داشت و دستار بزرگي بر سرش ديدم. والله چيز ديگري به يادم نمانده، اما اتاق خالي بود. همان جا دم در برايم گفتند كه زانو بزنم. آن مرد گفت كه اسلحة تان را چرا پنهان كرده ايد؟ گفتم صاحب بياييد اگر يك دانه تفنگ در قرية ما پيدا كرديد مرا در همين سربازار ولسوالي آويزان كنيد. اين را كه گفتم يك باره ترسيدم. به ياد آن خدا ناترس رحم خدا افتادم كه در آن روز گم بود. با خود گفتم اي تن غافل! اگر تفنگ او را پيدا كرده باشند؟ اما خود را دلير گرفتم. مرد گفت كه من شما سگ هاي جهنمي را مي شناسم. همة تان تفنگ داشتيد و با ما جنگ مي كرديد. گفتم كه صاحب كسي كه تفنگ داشت و با شما جنگ مي كرد گريخت. ماه رعيت هستيم. پيش از شما تفنگدار هاي ديگر هم ما را ذوب كردند. ازم پرسيد كه را مي گويم. از شفيع مادركش قصه كردم. گفت كه چي قسم آدم بود؟ گفتم كه خدا شما را نشان ندهد.  چند نفر را تفنگ داده بود و خودش قوماندان شان بود. بعد از آن رفته بود و در يك حزب خود را پينه كرده بود و مي گفت كه مجاهد است. از يك دزد و قاتل چي بگويم؟ سر راه همين ولسوالي زنجير انداخته بود. از هر كسي كه تير مي شد پول و جزيه مي گرفت. دلش كه مي شد حق داشت آدم بكشد. گفتم روزي هم رسيد كه پيش چشم همه آدم كشت. از بابه رجب قصه كردم كه شفيع مي خواست دخترش، عالمتاب را به زور بگيرد. گفتم رجب نمي داد. اصلاً خود عالتماب نمي خواست. مادركش گفت كه اگر دلش بخواهد بر آفتاب هم حكم مي كند. گفت كه به زور مي گيرم. رجب گفت كه نمي دهم. شفيع مادركش گفت كه روده ات را گز مي دهم. بعد از آن يك دانه مرمي و يك بسته پول را پيش رجب گذاشت و گفت كه حالا خودت انتخاب كن. رجب مي لرزيد و همة ما زهره كفك مي شديم. رجب عرق كرد و گفت كه از براي خدا، من به حكومت شكايت مي كنم، كابل مي روم! شفيع گفت كه كدام حكومت؟! تا سه حساب مي كنم، يكي را انتخاب كن. رجب هم عاصي شد و مرمي را برداشت. دهان شفيع كف كرد و گفت كه با من ضد مي كني؟ مرمي را از دست رجب گرفت و در كلاشنيكوف انداخت و به طرف رجب گرفت. ما مي فهميدم كه ظالم خدا زدنيست. به رجب گفتيم كه از خون خود و ما بگذرد. عالمتاب را بده به اين يزيد! اما رجب ايستاده بود تا كه شفيع زدش؛ در تخت سينه اش زد. بعد از آن عالمتاب رفت كه بر سر خود تيل بريزد و خود را آتش بزند. ديوانه شد. زيارتي نماند كه او را نبردند. مي افتاد و بيهوش مي شد. از باج و خراج گرفتنش هم قصه كردم كه در وقت جمع كردن غله سر زمين ها مي رفت. از هر ده سير يك سير مي گرفت. روزي را هم قصه كردم كه شفيع از ولسوالي تراكتور تيلر دار آورد و جوال هاي گندم حاجي سيد مرتضي را يك جايي جمع كرد و برد. هيچ كس به داد حاجي نرسيد. زحمت يكساله اش بر باد شد. حكومت نبود، دولت نبود. هر چه كه دل او مي خواست مي كرد. زندان شخصي ساخته بود. اگر مي كشت، اگر مي سوختاند اگر آويزان مي كرد كسي راهش را نمي گرفت. مي گفت كه در برابر شوروي ها جهاد كرده و حق دارد. دروغ مي گفت.هيچي هم نكرده بود. چند تا عاق پدر و مادر و از زير دار گريخته گي را با خود يك جا كرده بود. از دست آن خانه خراب آب در رودة ما گرم نشد. گفتم ما مردم رعيت هستيم. يك لقمه نان با عزت پيدا مي كرديم. هر حكومتي كه آمد ما را ماليد. يكي آمد مسلمان گفته ما را كشت، ديگري آمد كافر گفته كشت، ما اصلاً سلاح را چي كنيم، كساني كه سلاح داشتند، همين كه شما حكومت شان را چپه كرديد، يا گريختند يا در خيل در آمدند. اين ها را كه گفتم مردك كمي كند شد و پرسيد كه حالا شفيع كجاست؟ گفتم گريخت، شايد به ايران يا پاكستان رفته باشد. با دارو دسته اش گريخت، گفت: پيدايش كنيد. فهميدم كه پيش كلة او ياسين خواندن فايده ندارد. گفتم از زير باران برخاستن و زير ناودان نشستن! در آخر گفتم كه ما از او خبر نداريم. ما با خشكسالي و بيچاره گي به خودي خود لاهستيم. يك قورت آب و يك لقمه نان را به هزار جان كني پيدا مي كنيم. احتياج و محتاج هستيم. مردك گپ هايم را كه شنيد دماغ سوز شد و همان گپ هايي را زد كه آن كج چشم در اين جا زد. گفت كه نماز نمي خوانيد و خدا جزاي گناهان تان را مي دهد. گفتم كه ما مردم آبرو مند هستيم. سگ را به زبان خود بست و چيز هايي گفت كه يا خدا! برخاست و مرا به زدن گرفت. بي پير دست هاي گراني داشت. دلش كه يخ شد، باز مرا كشيدند و به اتاق بردند. فكر كردم كه درون ديگ بخار رفتم. من چي مي فهميدم كه راست گفتن سرش بد مي خورد. يك دفعه در دلم گشت كه اي دل غافل! اگر همين جا از گرسنه گي بميرم؟ اما يك ساعت بعد دوباره مرا كشيدند. تازه دردم قرار گرفته بود كه چراغ هريكين را گرفته دو نفر مرا بردند بيرون. هر دو سلاحدار بودند. در حويلي باز همان مردك سر كردة شان را ديدم. با هيأت آمده بود و مي گفت كه بر مي گردد به مركز. بهم گفت كه اگر مردهايي را كه سلاح دارند نشانش بدهم رهايم مي كند. عذر و زاري كردم و گفتم كه من خودم چيزي ندارم و چندتا خانه يي كه با هم زندگي مي كنيم هم ندارند. مردك تند و نرم شد، هم مرا مي ترساند و هم مي خواست مرا گپ بدهد. هر چه كه پشت و پهلويم را خاريد، چيزي دستگيرش نشد. از لت و زدن هم نبودم، از گرسنه گي مي لرزيدم و مي فهميد كه اگر مرا بزنند نا حق سر آن ها بار مي شوم. آخر گفتند كه اگر رهايم كنند گردة خانه رفتن در اين تاريكي را دارم؟ والله چي دروغ بگويم. گفتم كه رفتن تا خانه در تاريكي گپي ندارد، اگر رضا به رفتن من داشته باشند. گفتم، در اين جا يكي از دوستانم دكانكي دارد، مي روم پيش او. چي شما را درد سر بدهم، بيخي معجزه بود. نمي فهمم كه خدا چطور در دل آن ها رحم انداخت. گفت برو! از در دويدم بيرون. با خود گفتم كه اگر يك بار پشيمان شوند؟ بدو كه نمي دوي! خود را به زحمت به دكان عوض رساندم. خدا را ببين كه عوض در دكان بود. گفت چي مي كني، كي مرده؟ گفتم كه مرا گرفته بودند. اول ترسيد، پسان رفت و كمي نان پيدا كرد. شب را آن جا بودم و صبح ملا اذان بر آمدم و آمدم اين جا

رمضان ميان كساني نشسته بود و قصه مي گفت كه ديروز در همان جا جمع شده بودند. وي تا دو ساعت ديگر به سؤال هاي كساني پاسخ داد كه ديروز ترسيده بودند و ترس او را نيز ديده بودند.

|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« خالد نویسا »