تبليغاتX
.:: . ::.
.
« Home » « Archive » « Email » « RSS » « Template Designer »
شش 85/12/20 18:29

 

نزديك چاشت همان روز سخي مثل هميشه رفت كه از نزديك ولسوالي آب بياورد. خر آسيابان را كه مي گرفت، ديد كساني در خانة او نشسته اند. آسيابان به سخي گفت كه رمضان را به خانة او بفرستد. سخي آمد و رمضان را از چرتش كشيد و خودش در آخر دره كوچك شد و بالاخره از نظر نا پديد گشت. رمضان از غار دروازه بر آمد و به طرف بام پشت خانة خود دید. دیوار بیروح و شکم بر آمدة خانه اش از خسته گی نزدیک به فرو افتادن بود. رمضان نزدیک خانة خود حفرة بزرگی دید که او و آسیابان از خاکش خانه ساخته بودند. زمانی آن گودال از آب چشمه ها پر می شد كه آن ها از آبش برای جانشويي و شستن لباس استفاده می کردند. اطفال از آن آبکند بزرگ می ترسیدند و اما گاوان و بزها بی ترس به طرفش می رفتند. رمضان ناحق دوری به گرد خانه اش زد. از ترپالی که آن نيز از کمک های ملل متحد بود، در یک حصة خانه سایه بانی ساخته بود که صنوبر و گلک در آن آشپزی می کردند.رمضان خانه را که طواف کرد، چشمش به اصغر افتاد. وي بی سلام پیش آمد و خبر تکاندهنده یی به رمضان داد. اصغر بی وقفه دست و کله و اندامش را می شوراند. رمضان دانست که اگر اصغر گنگ می بود برایش بهتر بود، زیرا براي فهماندن مطلبش زحمت یک آدم بیزبان را می کشید. بالاخره گفت که آسیابان ناگهانی تصمیم گرفته است که به پاکستان برود. و حالا قصد دارد تیر ها و کلکین های خانه اش را بکند و بستره اش را ببندد. رمضان نمی فهمید که راست و دروغش چیست. به اصغر نگریست و تفش را قورت داد. نزدیک که رفت سایه ها شان در هم فرو رفتند.

رمضان گفت:

- شاید می رود که چرة بچه اش را تداوی کند، حتماً تنها می رود.

و به سرعت سایه اش را از سایة اصغر کند، بدون این که معطل پاسخ او بماند یکراست رفت به طرف دروازة آسیابان. رمضان دروازه را شور داد و بازش کرد و به خانه داخل شد. آسیابان پیش آمد. چنان خسته بود که لب هایش پس رفته بودند و فکر می شد که مي خندد. خبر شده گاني آمده بودند که به بهانة کمک، آسیابان را سؤال پیچ کنند.

رمضان بدون حرف چند قدمی پیش رفت. زنانی که آن جا بودند، چادر های شان را برسر مرتب کردند. رمضان رویش را دور داد و از آسیابان بالحنی که به زاری می مانست پرسید:

- شنیدم که می روی؟

آسیابان آهسته گفت:

- والله بچه نا آرامی می کند. آذوقه هم ختم است. دیگر چی کنیم رمضان جان؟

رمضان خم شد و بند یک لنگة کرمچش را بست و باقی گپ های آسیابان را شنید:

- و دیگر این که می بینم اين همه چریدن دنبه یی نمی سازد. یک روز نه یک روز گرسنه می مانیم.

رمضان دست هایش راپشت سر گرفت و با لحنی که به مدد خواهی می مانست گفت:

- تو که گفتی کمی غله داری.

آسیابان گفت:

- می روم و خود را به یک کمپ مهاجرین در پاکستان می رسانم. بسیار فکر کردم. آخرش گفتم فردا نه امروز. راستش دفعتاً عزم کردم.

رمضان تقریباً عذر آمیز گفت:

- ما را به که رها می کنی؟ کمپ ها ترا قبول نمی کنند. ما مهاجرین جنگ که نیستیم. هر کار یک وقت و روز می خواهد. مي گويند كه در این روزها مهاجرین را از کمپ ها می کشند. کسی به آن ها کمک نمی کند. صبر كن! یک روز نه یک روز، لاری های کمکی این جا می رسند.

آسیابان رمضان را فهماند که باید از شعاع آفتاب دور شود و به سایة دیوار بایستد. رمضان خود را گوشه کرد. با آستین پیشانیش را پاك كرد و به آسیابان گوش داد:

- زمین فصل نمی گیرد. جوی ها و چشمه ها خشک شده اند. قریه دور از نظر است. زمین و دامنه ها خشک و خاره افتاده اند. می گویند که حکومت از هر خانه یک جوان می خواهد که به جنگ با یاغيها روان کند. صباح روز بچه جوان می شود. کمی غله بود، زدیم. دیگر نمی شود که شکم خود را با شاخ گاو به جنگ بیندازیم. من تصمیم گرفتم که بروم.

رمضان با نگاهش کله و کلاه آسیابان را نشانه گرفته بود. چشم چپش را تنگ کرده و حرف های تلخ آسیابان را آهسته در کله اش می جویید. لحظاتی به زمین نگریست و بعد گفت:

- اگر در کمپ راهت ندادند چی می کنی؟ تو باید سه چهار روز پیاده بروی تا به سرحد برسی. بعد به سختی تیر شوی. اگر آن طرف مرز به گیر سگ و دزد و پولیس بیفتی روده ات را گز می دهند. چطور می کنی؟ لقمة بزرگتر از دهان نگیر.

آسیابان گفت:

- حالا ما شتر مرغ شده ایم و هر سنگی را هضم می کنیم.

رمضان هنوز در فکر خود بود و آخرین تیر ها را رها می کرد:

- در کمپ ها دختر های آدم را می دزدند. آدم را جیره می دهند. آدم تا که زور دارد ملک پدری خود را رها نمی کند.

آسیابان به بازوی خود نگریست و با لحنی که به دلداری شباهت داشت گفت:

- هی، دختر ندارم و زنم هم پیر است. مثل این که با یک بچة مریض راه می رفتم.

رمضان به عقب نگریست و صندوقی را دید که چیز هایی در آن جمع شده بود. اصغر و یاسین شروع کردند که بام خانة نشیمن را بغلتانند. زن ها آهسته آهسته از خانه می بر آمدند و زن آسیابان هم نا حق جارویی در دست گرفته بود و این سو و آن سو می رفت.

رمضان دلش خواست جرأت کند و از آسیابان بخواهد که خرش را برای آوردن آب به او واگذارد، اما آسیابان کار دیگری کرد. او را معطل گذاشت و به کام اتاق سیاهی رفت. بعد از چند دقیقه با یک دامن دانة خشک گندم برگشت و آن را در دامن رمضان ریخت.

رمضان گل کرد و نمی دانست که چه بگوید. آسیابان یک بوتل سیاه را نیز از جیب خود کشید و آن را در جیب و اسکت رمضان گذاشت. گفت:

- یک بوتل کونین است. روی بوتل را بیست خط انداخته ام. اگر مریض شدی روز یک خط بخور!

و با سردی فهماند که فردا باید خر و مال و تیر ها و کلکین های کوچک را به ولسوالی ببرد و با دو گوسپند با قیمانده بفروشد. شاید لاریي بیابد و آن را با کسی شریکی کرأ کند.

رمضان به مانند کسی که نوزادی را در آغوش می فشارد و اما قصة سرزا رفتن مادرش را هم می شنود. گندم را در دامن خود بقچه کرد و به حرف های غم انگیز آسیابان گوش داد.

آسیابان به بازوی خود می دید وبرای این که عزم قاطع خود را نمایش بدهد، گفت:

- رأی نزن ! يار قديم شمشير پشت كندوست. يك روز نه، يك روز همديگر را مي بينيم و به درد هم مي خوريم.

اما نگفت که قرض هایش را به رمضان می بخشد. غم رمضان را در خود پیچاند. تشویش آمد و در درونش لانه کرد. از آسیابان جدا شد؛ مثل این که دلش می خواست تا که توان دارد این را که ده شان روز به روز بیچاره و خالی می شود باور نکند؛ اين را كه زمین ها به امان خدا رها می شوند.

همه چیز در ابهام و اضطراب فرو رفته بود. رمضان یکی دو کلمه يي که از آن طالب بچة قیچ شنیده بود فراموش نمی کرد؛ کسی که گفته بود خشکسالی و گرسنه گی نتیجة اعمال مردم ده است. رمضان گاه گاهی به گذشته اش فکر می کرد، اما به هراندازه یی که فکر می کرد به یادش نمی آمد که گناه نا بخشودنی کرده باشد، گناهی که خدا به خاطر آن همه را مجازات کند. شراب نخورده بود، قتل و دزدی نکرده بود، اما باز هم فکر می کرد در درونش لکه یی است که خود را باید از بابت آن مقصر بداند. ها! تنها از جوانی خود خاطرة آزار دهنده یی داشت که گاهی به يادش مي آمد. خاطره يي که اعترافش روزی آسیابان را به خنده انداخته بود. آسیابان آن قدر خندیده بود که نسوار از کنج لب و ریشش سر رفته بود:

«رفتیم، جوانی بود دیگر. قصة چیزی کم سی سال پیش را می کنم. سه نفره گپ را پخته کردیم. یکیش برادر خورد تو بود، خدا بیامرزدش. یکی هم پدر یاسین و آن دیگرش هم خودم بودم. راستش این که چند وقتي بود تنبان های ما خیمه می شد و حیران بودیم درچه گور کنیم. جوانی و مستی بود. کل ما نرسگ شده بودیم. در یک روز بهار بر خاستیم و دست ها را یکی کردیم و رفتیم پیش علی مراد. خدا بیامرزدش! مرد قدیم و ساده دل بود. عادتش بود که اول گپ می زد، پس از آن فکر می کرد که چی باید بگوید. آن روز زمین ها را شخم می زد. ذله بود. من بچه ها را گذاشتم و از پلوان بر آمدم. رفتم و به علی مراد گفتم که خرش را بدهد که كمي گندم داريم. می رویم تا آسیاب. گفتم که پدرم سلام می رساند و می گوید که خر ما می لنگد، اگر برادری کنی و فقط برای یک ساعت خرت را عاریه بدهی، آباد می شویم. علی مراد ریش سپید بود؛ پاکدل بود. گفت که بروم و از خانه اش ببرم. خودش بیتی خواند وبر خیش چسپید. رفتم و از اسطبل ما چه خری را بیرون کشیدم. بی زبان مثل این که روحش خبردار شده بود، نمی رفت. زدم و كندم تا که راه افتاد. خدا شاهد است که دو تا خر دیگر هم بود، اما من آن یکی را کار داشتم. در آن بالا بچه ها پيش درخت های چنار منتظرم بودند. همه سرکیف آمدیم. رفتیم و ما چه خر را پشت آسیاب کهنه در جویی خشک پایین کردیم. ازار را کشیدیم و به نوبت روی خود را با آن بیزبان سیاه کردیم. کاری کردیم که کسی شرعی بازنش می کند. در آفتاب نشست، ما چه خر را بردم که به علی مراد بدهم. نزدیک اسطبل منتظرم بود. دلم گفت كه والله شك بر شده است. ما چه خر را از دور رها کردم. علی مراد دل داشت که مرا گرفتار کند.در اول فکر کردم که آن دو خر دیگر شیطانی کرده اند. اما پسان معلوم شد که علی مراد پدرم را دیده بود. علی مراد از عقب ما چه خرش را دید و شروع کرد به دو ودشنام دادن. نه خاندان برایم گذاشت و نه دور دسترخوان. از دستش گریختم. خیال کرده بودیم که کسی چیزی نمی داند، اما خبر نبودیم که همه قریه به طوطی های شان هم یاد داده بودند که ما چه کرده ایم. علی مراد یکسرلچری می کرد. از ترس پدرم رفتم و در خانة برادر خدا بیامرزت پنهان شدم. گفت که عاقم می کند، اما نکرد، به خاطری که اگر یکی ما را لعن می کرد، ده دیگر به ریش علی مراد می خندیدند و ساعت تیری می کردند. باز توبه کردم. پدرم گفت که خدا بلایی بر تو نازل خواهد کرد که آن طرفش معلوم نباشد. باز رفتم و توبه کردم و آيت الكرسي را از بر کردم....»

رمضان دامن پر از گندمي که آسیابان برایش داده بود پهلوی دستاس، بر کف اتاق ریخت و خودش رفت که دربارة کوچ آسیابان با صنوبر گپ بزند.

|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:

Copyright © 2006 - Designer:« Mojtaba Shabani » Site bus:« خالد نویسا »