87/10/03 13:7
راه و چاه
به شهر چ... می رفتیم ومینی بوس حامل ما پر بود از مرد و پیر مرد. یک زن چاق وچله نیز پهلوی مردش درسیت پیش رو نشسته بود وبعد ازهرچند دقیقه یی شورمی خورد. در آن حال از زیر حجابش صدای خش خش پاکت پلاستیکی نیز برمی خاست ومن تا آخر سفر ندانستم که چیزی می خورد ویا به گونهء مؤدبانه یی استفراغ می کرد.
هنوز مینی بوس راه نیفتاده بود که مرد پهلوی دستم بحث دربارهء حس ششم را شروع کرد. چون جاسوسی مُد روز بود ترسیدم وگفتم تنها پنج حس را می شناسم. ناگهان متوجه شدم ولوله یی در موتر افتاده است. یک مرد پیر از دم افتاده و یک مرد کوسه برسر ریزرو سیت پهلویم به دعوا پرداختند؛ این جدال لحظاتی طول کشید. پیر مرد فیل مرغ زیبایی در بغل داشت و بالاخره...|+|
نوشته شده توسط خالد نویسا | موضوع:
