|
|
کاریز
هیچكس خوش ندارد كه یك تانك (تی62) را به حیوان بیآزاری تشبیه كند، اما در آن روز پاییزی هفت ـ هشت تا از این غولهای پولادین وقتی داخل دهكدة «پادخوابِ شانه» شدند، از دور مثل سنگپشتهایی به نظر میرسیدند. تانکها که به آستانة دهکده رسیدند، دقایقی منتظر ماندند تا ماشینهای محاربوی هم با آنها یكجا شوند.
چند تا بچة خورد سر راه كه میل داشتند خود را به آنها برسانند و دنبالشان بدوند با صدای لرزان دو دهقان بازداشته شدند. آن دو دهقان كه صبح تازة ماه سنبله را آغاز كرده بودند، با دیدن تانکها و ماشینهای محاربوی یكباره به پرندهگانی مانند شدند كه بیخبر سنگ خورده باشند. یكی از آنها بیل را انداخت و چهارصد گام راه را كمربُر زد و به درون دهكده وزید. وقتی به بازارچة دهكده رسید ...
پاسخ به یک سؤال جاویدان فلسفی
آقای پخچ الدین شاعر، نویسنده ، محقق، منتقد، مؤلف ، مترجم و کار شناس و صاحب نظر همیشه گی د ر مسایل سیاسی ، زمین شناسی ، فرهنگی ، اجتماعی، زنبور داری ، ادبی، زیردریایی ، طبی ،نظامی، آبرسانی، زبانشناسی ، آهنگ سازی ،لوژستیکی،زناشویی ، بواسیری،باستان شناسی، اقتصادی، دندان کشی ،انرژی آفتابی، کشتی سازی، نقشه کشی، هستوی ، سنگتراشی ، زراعتی، دینی، شاهراه سازی، مخابراتی، عدلی ، قضایی، سیاحتی،مردانه کمزوری، نجاری، تجاری، علمی، پارلمانی،کف شناسی ، ورزشی، قفل سازی، هنری... و غیره( که آرزو دارد علاوه بر رادیو ها و تلویزیون ها روزی از اتو ها و منقل های گازی نیز صدایش پخش شود) به این سؤال فلسفی که آیا اول تخم مرغ به وجود آمده است یا مرغ ، پس از تفکر وتعمق و تدبرو تحمل و تتبع وتفحص و تسلسل به عوام کالانعام پاسخی آورده که در مقالهء شان در دایرة المعارف افغانیکا چاپ شده است. همچنان این مقاله به زبان های انگلیسی، نرویژی و بنگالی ترجمه نشده است. ایشان می نویسند:
« در آغاز نه مرغی بوده و نه تخمی .در واقع بار اول این شتر مرغ بوده که تخم گذاشته و این واضح است که در تخم شتر مرغ هم مرغ وجود دارد و هم شتر. بنا" مرغ از آن تخم کله کشیده و رفته است زیر دیوار همسایه و شروع کرده به تخم انداختن. شتر هم که مرغ تنهایش گذاشته حیران در جا مانده تا که یک عرب جاهل از راه رسیده و چشمش به آن افتاده و با تعجب پرسیده که این چیست؟ اول کوشیده که شتر را برخود سوار کند اما نتوانسته ، پس ازآن برشتر سوار گشته و رفته است به جنگ وشکار سوسمار…»
اما آقای پخچ الدین برای این سؤال که آیا باراول تخم شترمرغ به وجود آمده یا شتر مرغ پاسخی نداده است.
سرخ و سپید
کبوتر سپید با دستان رییس جمهور به هوا پرتاب شد. کبوتر پرید، رییس جمهور نیز با پنجه های پاهایش ایستاد؛ مثل این که میل داشت با کبوتر به پروازدرآید.صدای هوهوی بال های کبوتردرمیان غریوشادی وابراز احساسات مردم دراستدیوم بزرگ محو شد.
رییس جمهور به حاضرین گفت:
- امروز این کبوتر رااز برای شما رها می کنم. این کبوتر پیام آور صلح است. هر جا برود با خود صلح را می برد....
کبوتر با قلب کوچک و بال های باز برفرازتماشاچیانی که کف می زدند و اورا باچشم دنبال می کردند دوبار دور خورد. به نظرمی رسید که ازرهایی و آزادی غیر مترقبه اش حیرت زده شده یود، حتی دردور دوم دچار حماقت شد و خواست دوباره به طرف رییس جمهور وآن نگهبان لندهورو سراپا نظامیش برود،اما...
آه!
«عشق نقص خلقت است.»
تاریکترین زندان ـ ایوان اولبراخت
آن روز نوبت خروس مستری غفار بود که با خروس آشپز مصاف می داد. به همین خاطر انبوهی از مردم در «سرای تنباکو» جمع شده بودند و با هم شرط بندی می کردند.
مستری غفار با اندام فشرده یی نشسته بود و به آن همه مردان احساساتی که پیش از نبرد خروس ها به شور افتاده بودند طوری می دید گویی به طرف مدفوع می نگریست. در عقب او پسرش با خروس ایستاده بود که از ساعد و بازو حلقه یی بهش ساخته بود. پسرش آهسته گفت:
ـ ترچیده!
سخنرانی
اغه جان هرگز مزهء تلخ آن حادثهء افتضاح آمیزی که برایش اتفاق افتاده بود از یاد نمی برد.او یک روز به تندی از دفتر برگشت و به اتاقکی رفت که چند جلد کتاب روی تاقچه اش قرار داشت. خورد آقا بچهء میانه اش را که قبل از او آمده بود و می خواست وظیفهء خانه گیش را انجام دهد از آن جا با نرمش کشید. خوردآقا که عقلش نرسیده بود مقاله اش را در دو صفحه بنویسد با اندوه کتابچه اش را بست و با اطفالی که در حویلی شیطانی می کردند یکجا شد. او ده بار روی کاغذ خم شده و نوشته بود: «نام: خورد آقا، ولد: آقا جان، صنف ششم الف...یک مقاله در بارهء...» وبعد به گونه هایش هوا انداخته و آه کشیده بود. آن روز گرمای بی پیری هل می زد و نفس را در سینه ها حبس می کرد. اغه جان کلکین ها را باز کرد. بعد از لحظه یی تفکر همه را اخطار داد که سکوت را مراعات کنند. خودش قلم و کاغذ گرفت و تا شبهنگام به نوشتن و اصلاح متنی پرداخت...
صبح به خیر درد !
گاری تک اسپه یی نزدیک پیاده روایستاد. صوفی رشید تسمهء لگام را روی تخته انداخت. یک مرد ویک زن از گاری پایین شده راه افتادند. گدایی که در پیاده رو نشسته بود از زیر سایهء اسپ برخاست و روبه آفتاب نشست.گدا یک چشمش بسته ودیگرش باز بود وبا صدای تیزی صدقه می خواست.
چشم های صوفی رشید از کسالت پر شده بود وبه گدا هایی می دید که تمام هفته بد زده بودند. گدا هایی که پا نداشتند پاچه های شان را تا سرین برزده بودند؛ آن هایی که جذامی بودند زخم شان را به نمایش گذارده بودند وکسانی که سالم بودند به گونه یی روی زمین مرطوب و گل آلود افتاده بودند که بی زحمت جالب می شدند. چند زن چادری پوش نیز پیش رهگذران می ایستادند ودستان خود را مقابل آن ها گرفته صدقه می خواستند...
فصل پنجم
هاجرو در پس پنجره ء بالاخانه ایستاده بود و به خویلی همسایه دزدانه گردن می کشید. درخانهء همسایه مردها و زن ها مثل حشرات جمع شده بودند. عروس را می بردند و زن ها آهنگ «آهسته برو» را بی سر بی سر می خواندند و دف می زدند.
هاجرو مثل این که او را می بردند و از بند می رهانیدند لبخندی برلب راند: « دختر همسایه چقدر خوشبخت است. می گویند آدمش تحصیل کرده است.»
هاجرو چنین اندیشید و از پشت شیشهء پنجره که دانه های باران بر آن خشک شده بودند قد بلندک می کرد و به خانهء همسایه می نگریست، به خوشبختی آن طرف دیوار و به حزن و اندوه خودش این طرف دیوار می اندیشید. این طرف دیوار خانه وحشت بود، سردی و ناقراری بود، آن طرف دیوار سرور بود، جشن و آزادی بود...
میز ها
هوای رستورانت «مک دونالد» شهرک «پالوالتو» ی کالیفرنیا گرم اما هوای بیرون سرد بود. چند نفر دور تراز رستورانت در برابر تکه های آفتاب آخرماه اکتوبر چنان نشسته بودند که فکر می شد با ترنی در حرکتند وهر لحظه منتظرند پیاده شوند. یک زن حامله با مرد جوانی رو به روی دروازهء رستورانت ایستاده بود و معلوم می شد روی موضوع مهمی حرف می زدند. در داخل زن سیاه پوستی که آموخته بود با مشتریانش با پیشانی باز برخورد کند با کنج دهان لبخند ساختگی می زد اما باقی چهره اش با فشار کار کشیده و خسته معلوم می شد. وی در پتنوس ها خوراکه های سرخ کرده را با چپس و کوکاکولا می گذاشت و زن چاق تر از وی پولش را در ماشین محاسبه می کرد.
دورمیزهای رستورانت مردم هر رنگی نشسته بودند: سیاه ، سپید ؛ چاق ، لاغر؛ پخچ ، ....
راه و چاه
به شهر چ... می رفتیم ومینی بوس حامل ما پر بود از مرد و پیر مرد. یک زن چاق وچله نیز پهلوی مردش درسیت پیش رو نشسته بود وبعد ازهر نیم ساعتی شورمی خورد. در آن حال از زیرچادریش صدای خش خش پاکت پلاستیکی نیز برمی خاست ومن تا آخر سفر ندانستم که چیزی می خورد ویا به گونهء مؤدبانه یی استفراغ می کرد.
هنوز مینی بوس راه نیفتاده بود که مرد پهلوی دستم بحث دربارهء حس ششم را شروع کرد. چون جاسوسی مُد روز بود ترسیدم وحرف هایم را واضح و به اختصاربرایش گفتم .درحالی که می خواستم خود راازشرش برهانم متوجه شدم ولوله یی درموتر افتاده است. یک مرد پیرازدم افتاده و یک مرد کوسه برسرریزرو سیت پهلویم به دعوا پرداختند. این جدال لحظاتی طول کشید. پیرمرد فیل مرغ زیبایی در بغل داشت و بالاخره...
سپر ، سگ رمه
از جنس سگ وطنی و متعلق به یک خانوادهء دارای رمهء بزرگ کوچی ها بود. سپر سفید نمکی بود و لکه های نسواریی سردل و پاهایش افتاده بود.مادرش یک سال قبل از سگ های قریهء (پایین) جرب گرفته و بالاخره کشته اش بودند. سپر فقط یک روز صبح متوجه شده بود که مدت هاست مادرش را ندیده است. بالاخره بوکشیده اورا داخل گودالی یافته بود. لحظه یی آن جا ایستاده وبعد راه افتاده بود.حالا سپر شاید این حادثه را ازیاد برده بود که مادرش درون گودال به پهلو افتاده بود وپستان های زیاد نسواری رنگش خشک شده و در حال تجزیه شدن بودند، که مگس ها به روی لاشه اش جشن گرفته بودند وغلافی از پوست خشک که به یک تکه جوال گل آلود شباهت داشت اورا فرا گرفته بود.سپر اگرشعورداشت می توانست آن همه روز های خوشی را که با مادرش بود به یاد آورد، که چگونه در خوردی می رفت پهلوی مادرش بازی گوشی می کرد، به پستانش می چسپید یا به جایی که...
یاد برف ، یاد باغچه
شب خوش بهاری بود ومهندس جمشیدی از پشت پنجره به بیرون می نگریست . درسایه روشن آن شب تکه یی از شهر کابل پیش چشمش افتاده بود. او لحظات قبل با تصمیم و بی تصمیمی خورنده یی مواجه شده بود که آیا نامه یی که نوشته است به خانم نادیه بفرستد یانه؟اما به نظر می رسید که دیگر آثار بی تصمیمی از نگاه هایش زایل می شد . رفت و چراغ را روشن کرد. از بکس دستیش چند تا کاغذ را بیرون کشید. لحظاتی به گونه هایش پف انداخت و ناخنش را با دندان ها سوهان کرد. بعد از آن با چشم خواندن نامه یی را که نوشته بودآغاز کرد.
نامه را این گونه نوشته بود:
دانش تون
یک غایطی که جاسوسی مُد بود ازترس با مهمان خانه در یک اتاق نمی خوابیدیم که مبادا در خواب نام رهبر کبیر را کج بگیریم وببینی که صبح در جیپ بار شده ایم و رفته ایم آن جایی که اصلا" پلی وجود ندارد که چرخ بخورد. بچهء مکتب بودیم و پدرجان در فکراین ما نبود که شب تا به صبح ازدست مجردی چی ها که نمی کشیم وازدست خرام پشت و پهلوی دخترهمسایه آب در دهن و تاب در بدن ما نمانده است ، اما پدرجان تنها چند گپی را محکم چسپیده بود ومکرر نصیحت می کرد : « هوش تان باشد که به کسی نگویید که ما در خانه بی بی سی می شنویم؛ هوش تان باشد که اگر کسی حکومت را بد گفت ها و نه نگویید ؛ هوش تان باشد که زیر شعار ( زنده باد دوستی افغان – شوروی) که روی آن دیوار پیش خانه بند است نشاشید که ...
غم های یک قلب کوچک
نزدیک شام بود وسیاهی دزدانه به درون روشنایی نقب می زد. هنوز دکانداران دکان های شان را تخته نکرده بودند. فردا روزاول عید قربان بود.مردم زیادی برای خریدن شیرینی ولباس به بازار ها ریخته بودند وهرطرف در شورورفت وآمد بودند. تنها در کارگاه بوت دوزی « شاهین » سکوت نارضایت بخشی بین کارگرانی که منتظر گرفتن مزد خود بودند حکمفرما بود. هنوز حاجی قاسم، صاحب کارگاه، نیامده بود. به همین خاطرگاهی صدای فحش آب نکشیدهءخلیفه مرچ- که باوجود این همه اسمای خداوپیامبران، نامش به بنی آدم هم نمی ماند- شنیده می شد. اودشنام ها را رأساُ به حاجی قاسم وآدم های دور دسترخوانش حواله می کرد.کارگران دیگر خاموش نشسته بودند. چوچه ، خوردترین فرد دکان هم پشت میزی که ازیک پا می لقید در فکر فرو رفته بود.. اویازده ساله بود...
شعر وب لاگی افغانی
شعر انواع گوناگون دارد. عمده ترین آن شعربلند و شعر گرد است . از اختلاط این دو به قدرت خدا شعری پدید می آید و در بعضی از ویب لاگ ها نشرمی شود . البواسیری در کتا ب « الشعرالوبلاجیه الافغانیه » اش می نویسد که این گونه اشعار در پیوند با یکی از این حالات شاعرانه خلق می شود :
1 - شعر جوششی : که خود الهام گردد و جوش بزند و سر کند وهمچو اسهال یا سلس البول شاعر را درسرایش آن دخل واختیاری نباشد و هر بیتش به وزن و آهنگ و مفهوم لوحهء ( دکان فیته فروشی دل آغای فیته فروش) باشد. در این حال شاعرپیوسته شعری می گذارد. گویند شعر هایی که با این طرز پدید می آیند مثل باد های روده گانی گاه قافیه دارد و گاه ندارد .
اگنی اپه سنا *
هشت ساله که بود، از سردرخت چهار مغز همسایه زیر غلتیده بود که نخست به پا و بعد به کله خورده بود. پس از همان زمان منگ و گیج بود. خودش نیز می دانست که کجی و لقی پایش هدیهء همان دوران است . گویی از کرهء مریخ به زمین افتاده بود، برای همه عجیب بود. بچه ها ازش تبرا بودند و هرکسی که با او رو به رو می شد، مثل این که دماغش را از بوی گنداب بچیند ویا از خاکباد و بوی زغال سنگ بگریزد، ازش دور می شد. صفدر کله کدو که سنگ غولکش زیاد برتن او نشسته بود می گفت که پاچا، بچه آسیابان، مرد نیست. وی سوگند می خورد که چند باری پاچا را نزدیک جوی خروشان «سرآسیاب» دیده است ـ جایی که آسیاب پدرش تق و تق صدا می داد ـ که برهنه به آب می در آمد. می گفت که یک پای پاچا مثل دست باریک است و اگر چوب دستش نباشد مثل گهواره جنبان راه می رود...
داستان تصورات شب های بلند را دراواخر سال 1999 میلادی در هفت بخش نوشتم که در سال 2000 در کتابی به همین نام ، همراه با چند داستان دیگر، در پشاورمنتشر شد. سه سال بعد به فرانسه یی ترجمه شد، اما مثل هر داستان ساخت افغانستان در موردش گپ زده نشد. یکی دو منتقدی که قلم انداز در باره اش نوشتند ، یا ندانسته ویا هم عمدا" آن را یک داستان (و برای دلخوشی من نخستین داستان) ترسناک خواندند که در افغانستان نبشته شده است. اما به هر حال درد این که این داستان را کمتر کسانی فهمیده اند با من باقیست. باری مجالی دست داده که آن را در ویب لاگم بگذارم. دوستانی از من خواستند که همزمان با گذاشتن آن در ویب لاگ توضیحاتی هم بدهم که مثلا" مراد من از گوریل کدام نظام سیاسی و نظامیست ؛ که مراد از تصویردر این جا ؛ روح است یا تاریخ ویا هویت ؛که مراد از پدر زردشت است یا بودا؟ ....اما شرمنده ام که به این دوستانم نمی توانم توضیحی بدهم. داستانی که توضیح بخواهد یک قران هم نمی ارزد . در عوض من در داستان با شمایم :
( این کوتاهه صرف برای این ویب لاگ نوشته شده ومقدمهء داستا ن و یرای چاپ نیست )
تصورات شب های بلند
یک
دیگر کسی باور نمی کند که آن گوریل نیمه وحشیی که شبانه به اتاقم می آمد و می خو ا ست مرا بکشد واقعا" وجود داشته بوده باشد. می دانم این را هم نمی پذیرند که « او» مسبب مرگ شوهر عمه ام و آن حادثهء دلخراشی که برای باغبان ما اتفاق افتاد ، بوده است. در این خصوص کسانی هستند که نیمی از حرف هایم را می شنوند و می پذیرند و کسانی هم چنان گوش می دهند ، گو این که دیوانه یی بیش نیستم. یعنی که من دچار وهم مخصوص تنهایی شده بودم و اصلا" چنان چیزی وجود نداشته است .
گواین که همه چیز به صورت اصلیش از همان شب هایی آغاز شد که من در اتاقم نبودم و تحت توقیف چهار مرد تفنگدار نظامی بودم. اما به خیر گذشت. چهار روز بعد رهایم کردند . نا وقت شب خانه برگشتم. دیدم دروازهء دهلیز چنان باز مانده که فکر می شد تمام روح خانه از دهانش بر آمده است. آن شب یکتا چراغ دهلیز خاموش بود و من که هراس داشتم با چیزی بر بخورم، کورمال کورمال دروازهءاتاقم را پیدا کردم. درست در همان لحظه بود که دانستم چیزی یا کسی در صدد ترسانیدن من است. تا دروازه که رفتم چند جال عنکبوت به صورتم چسپید. ترسیدم و فکر کردم موجود عجیب الخلقه یی درون اتاقم کمین کرده است. همین که کلید را چرخاندم در خودش به طرفم باز شد. بوی اتاق مثل باد به دماغم خورد . اتاقم سرد و پر به نظر می رسید و بوی خاک و غذای شب مانده می داد.
سه
با زحمتی که به افت و خیر مانند بود خود را به بستر رساندم . هیچ تصور نمی کردم بسترم آن قدر بیگانه و خالی به نظر رسد . بسترم بوی سدر و کافور می داد ؛ چیز هایی که برای تابوت و شستشوی نعش مرد گان ازش کار می گیرند . شب را مثل این که به خنازیر دچار شده باشم در تب و تنگ نفس به سر بردم . تنها سرمای شبانهء ماه عقرب نبود که اذیتم می کرد ، تا صبح به اثر فشار تخیل اشیایی مضحک و ترسناک از پیش چشمم گذشت که یکیش هم آن موجودی نبود که به نظرم آمده بود ؛ مثلآ مرده گان کفن پوش ، لاشه های بی اعضاء و درحال تجزیه ، آدم های ماسک پوش و دیو های ژولیده مویی در نظرم می آمد . راستش هیچ یکیش برایم مرگ آور و دلهره انگیز تر از (او) نبود . در تمام آن حالات در فکرم بود که اگر چشمانم را ببندم ....
دو شب را با همان گونه اضطراب و بیدار خوابی های سگی گذراندم . می ترسیدم که اگر بخوابم با حملهء چریکی گوریل مصادف شوم. البته هیچ چیز به اندازهء بدبختی من وسعت نداشت. فکر می کردم که حالا در برابر تهدید های آن جانور گریز پا باید تنها،همچنان تنها بایستم. اتاق را با انتظاری که به یک بیماری کشنده و آزار دهنده شبیه بود انباشته بودم. باغبان گاهی مثل مسؤول گوزن وحشی یک باغ وحش می آمد و از نان و آبم خبرمی گرفت. بعد از ان چند گپی می زد که معنایش را نمی دانستم . دیگر کسی را در شهرو بلدم نداشتم . تنها عمه یی داشتم که شوهربا تمکینی داشت. دخترعمه ام سارا هم بود که بیست سال داشت و همیشه مغموم و بی حالت به نظر می رسید. خواهرانش عروسی کرده بودند و برادری نداشت.
